یکی شدن من وهمسرخوبمیکی شدن من وهمسرخوبم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره
زندگی ما زیر یه سقفزندگی ما زیر یه سقف، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره
وبلاگ نی نی مون وبلاگ نی نی مون ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

فرشته ی آسمونی من

کنار تو دریایی ام که از شب و طوفان رهاست

تو بهترین ترانه ی زندگی منی که هر روز با عشق زمزمه ات میکنم.... کودکم تو برایم نفسی وقتی از سختی زندگی گاهی نفسم به شماره می افتد تو دری تازه از امید به رویم می گشایی وقتی که برایم سخت است امیدوار باشم تو مرا به یاد خدا می اندازی وقتی روزمرگیهایم مرا از یاد معبودم غافل میکند تو مرا وادار می کنی مادر باشم . مااااااااااااااااااادر .... وقتی تو هستی بهشت زیر پای من است . اما من بهشت را بی تو نمی خواهم فرزندم .....         ...
21 خرداد 1391

روز بابایی

سلام گل نازم دیروز روز پدر و مرد بود . نمیدونستم باید چی بخرم و از طرفی فرصتش هم نبود که تنهایی برم . به خاطر همین با باباییت رفتم و یک جفت کفش براش خریدم. و برای بابای بابا یک جفت صندل برای بابای خودم هم یه" ادوکلن و یه جفت صندل "مشترکی با خاله خریدیم. روزشون مبارک باشه .   راستی امروزم با نجمه جون رفتیم پارک ملت .. و جات حسابی خالی بود. دوست دارم عشقم ...  
16 خرداد 1391

دایی

عزیز دلم دیروز هم تموم شد . تموم شد مثل همه ی روزای دیگه ... و شاید بعد از مدتی ،‌ علی هم از یاد خیلی ها بره . به هر حال گذر زمان فراموشی میاره ..... ولی ما هیچوقت فراموشش نمیکنیم و اصلا فراموش کردنش غیر ممکنه . دلم میخواد تو هم وقتی بزرگتر شدی بدونی که اون دایی تو بوده و هست . تنها دایی ای که داری . دوست دارم دوستش داشته باشی و دعاش کنی و مطمئن باش که اون هم تو رو خواهد دید . تمام این یک سال هر هفته رفتیم سر مزارش . بیشتر ٥ شنبه ها و گاهی هم جمعه ها . و دعاش کردیم و قرآن براش خوندیم . حتی اون یک هفته ای که نشد برم به خاطر اینکه مدینه بودم باز هم اونجا خیلی به بادش بودم و همون پنجشنبه عصر توی مسجدالنبی ،‌ براش خیل...
21 خرداد 1391

...

یکسال پیش ، این موقع هنوز زنده بودی داداشی هنوز نفس می کشیدی نفسای آخرتو یک ساعت دیگه مونده یک ساعت به ... کاش پارسال قدر این یه ساعت و میدونستیم و لا اقل تو اون ساعت آخر کنارت بودیم . کاش ...
11 خرداد 1391

اولین سالروز پر کشیدنت

باور نمیکنم انگار دارد یک سال می شود ...... یکسال از وقتی که تو برای همیشه رفتی باورم نمی شود که کمتر از ١٢ ساعت مانده به یکساله شدن روزی که تو چشمهایت را برای همیشه بستی .... اما چه می شود کرد . چه می شود کرد که تقدیر است و تغییرش ممکن نیست . چقدر تلخ بود آن روز تلخ ترین روز زندگی ام . روزی که برای آخرین بار دیدمت و رفتی و رفتنت بی بازگشت بود . وقت رفتنت تنها برایمان دست تکان دادی .... بی آنکه با خبر باشیم دیگر برنمی گردی تا لااقل آنجور که دلمان میخواهد خداحافظی کنیم . عکس تو توی کیفم با نوشته ای که پشتش بود منتظر بود تا تو برگردی و به تو تقدیم شود . گذاشتمش توی اتاقت تا وقتی آمدی ببینی . و چند دقیقه ب...
13 خرداد 1391

این روزهای پر مشغله

سلام به نی نی ناز و گوگولی مگولی خودم وااااااااااااااااااااای نمیدونی مامانی که امروز چقدر استرس داشتم آخه امروز باید کنفرانس میدادم . شروع کلاسم ساعت ٩:٣٠ بود و چند نفر دیگه هم غیر از من باید کنفرانس میدادن ساعت ٨:٣٠ صبح از جام بلند شدم ولی دیگه تا راه افتادم دیر شده بود . یعنی ٩:٣٥ راه افتادم و ١٠ رسیدم سر کلاس . استاد هم حدودا یکربع بود اومده بود . اما از بدشانسیم بگم امروز آزانس گرفتم . چون لب تاپم همرام بود و هم اینکه میخواستم زودتر برسم و آب تو دلم تکون نخوره ولی زهی خیال باطل !!!!  وقتی توی راه بودم تا برسم دانشگاه یه ماشینی نزدیک بود بزنه به ماشین ما،‌ راننده آزانسی که من توش بودم چ...
7 خرداد 1391

روزهای خسته کننده

سلام آسمونی من نمیدونم چیکار کنم...... هزارتا کار دارم اما حوصله ی هیچکدومشو ندارم سرم درد میکنه خسته ام دلم میخواد بخوابم ولی میترسم شب بی خواب شم میدونی چیه روزا برام خیلی خسته کننده شده .... با اینکه درس و دانشگاه دارم اما همون روزایی که خونه هستم هم برام خیلی کسل کننده است . میدونی چیه .... میخوام در گوشی بهت بگم گوشتو بیار جلو : از دانشگاه رفتن هم خسته شدم به کسی نگیا !! اما چه کنم . راهیه که اومدمو باید تا آخرش برم . البته پشیمون نیستما ... فقط چون دلم میخواد تو رو زودتر داشته باشم دلم بهونه میگیره .... وقتی فکر می کنم هنوز دوسال دیگه مونده تا درسم تموم شه و بعدم پایان نامه ......... تحملش برام ...
2 خرداد 1391