یکی شدن من وهمسرخوبمیکی شدن من وهمسرخوبم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره
زندگی ما زیر یه سقفزندگی ما زیر یه سقف، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره
وبلاگ نی نی مون وبلاگ نی نی مون ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

فرشته ی آسمونی من

اولین سفر حج من و بابایی

سلام عزیز دلم . گل مامان اومدم امشب برات بنویسم . چون میدونم فردا اینقدر کار دارم که نمیرسم بیام ..... بالاخره به رفتن نزدیک شدیم و شنبه ساعت ٣ بامداد یعنی حدودا ٢٥ ساعت دیگه باید فرودگاه باشیم و انشالله ساعت ٦ صبح هم پروازه . دعا کن وقتی تو اومدی خدا قسمت کنه و یه سفر دیگه هم  همه با هم بریم ... دلم برای نوشتن تو وبلاگت تنگ میشه .... بار اوله که من و بابا داریم میریم مکه و حج عمره . میگن اولین بار که کسی میره وقتی چشمش به خونه ی خدا میفته سه تا خواسته اش رو خدا حتما حتما اجابت میکنه ... و من میخوام اون لحظه یکی از خواسته هام تو باشی .... اینکه سالم باشی و صالح . و اگر قرار بود برادر یا خواهر دیگه ای هم داشته باش...
18 فروردين 1391

رفتیم دیدن نی نی

سلام گلک من . چطوری ؟؟؟؟‌ خوبی ؟ دیشب جات خیلی خالی بود !!! رفتیم دیدن یه نی نی . پسر یکی از دوستای بابا دو هفته است به دنیا اومده . دیشب رفتیم دیدنش و واسش یه آباژور بچه گونه بردیم که رنگش هم آبی بود و بعد فهمیدیم که اتاقش هم آبیه ! خیلی ناز و مامانی بود . اسمش هم پارسا گذاشته بودن . اسمی که من خیلی دوست داشتم از همون اول . می گفتن که شما اگه دختر بیارین پسر ما مال شما !! دیگه خلاصه حسابی با بچشون دل باباییتو آب کردن و طبق معمول از اونجا که اومده بودیم بیرون هی می گفت من بچه میخوام . من بچه میخوام و رفته بود رو روان مامانت !!!! ولی مامان جونی دیشب که با خانوم دوست بابا صحبت میکردم و از دوران بارداری و زایمانش تع...
15 فروردين 1391

آخه تو کی میای؟؟؟؟؟

ای خدا...................  . . . . آخه تو کی میای که منم مثه بقیه ی مامانا که واسه نی نی هاشون می نویسن ،شیرین کاریاتو برات ثبت کنم  ؟؟ هاااااا ؟؟؟ دل آدم آب میشه این وبلاگا رو می بینه خب ........   ...
13 ارديبهشت 1391

سال نو مبارک

سلام کوچولوی قشنگم حالت خوبه؟؟؟ عیدت مبارک مامانی ..... بالاخره سال جدیدم از راه رسید دلم لک زده بود برات یه جورایی به اینجا عادت کردم میدونی چیه .....؟ این روزا همش از این و اون میشنوم که کی میخواین بچه دار بشین !! نمیدونم چرا ...... بابات هم که همش میگه من بچه میخوام .... اما ......... واقعا الان شرایطش وجود نداره ... آحه نمیشه که هم درس بخونی و هم ...... واسه من خیلی سخته :((( تازه واسه تو هم سخته که مامانت پیشت نباشه و برات وقت نذاره  بعضی وقتا از اینکه دیگران تو زندگیمون اینقدر کنجکاوی میکنن اعصابم به هم می ریزه .......... خودم دلم تو رو خیلیییییییییییی میخواد اما با این وجود خیلیییییییییییی هم ...
6 فروردين 1391

در آخرین روز سال

امروز 29 اسفنده . آخرین روز سال اما الان زمین سفید پوشه . پر از دونه های ریز و قشنگ برف ..... خدایا قدرتت رو شکر ... هیچوقت تو عمرم ندیده بودم که این وقت سال اینهمه برف بیاد . امسال هم بالاخره داره تموم میشه ...... سالی که بدترین سال عمرم بود ....... خدایا شکرت که داره تموم میشه . آسمونی من این روزا یه کم عجیب غریب شدم .. خوش و نا خوش اما سر میکنم و شکر .... دوستم که بارداره رفته پیش دکتر و بهش گفتن قندش بالاست و تیروئیدش پرکاره ..براش نگرانم و ناراحت .... اما دعا میکنم و میدونم که به سلامتی بارش رو زمین میذاره و کوچولوشو به دنیا میاره .. دوست بابا هم 91.1.1  پدر میشه . بعد از سال تحویل .... خیلی قشنگه نه ؟؟ ا...
29 اسفند 1390

یه تجربه جدید

سلام عزیز مادر خوبی ؟؟؟ دلم خیلی برات تنگ شده بود . میدونم .. میدونم ، ایندفعه خیلی دیر کردم ..... ببخش مامان جونم . دم عیده و کلی کار ..... عوضش خبرای خوب دارم : تقویممون چاپ شد . کارای مامانتم توش هست . 5 تا از کارهای تصویرسازیم دیروز رفته بودم نمایشگاه بین المللی . اونجا برای تقویم غرفه داشتیم . رفته بودم که فروشندگی کنم !!!!!!!! برای اولین بار تو عمرم . باباتم باهام اومده بود و از دور و نزدیک هوامو داشت .. گاهی هم میرفت خرید .. مثلا رفت و یه حاجی فیروز خرید واسه نوروز . تو این چند روز اتفاقای جالب زیاد افتاد .... دلم میخواد همشو برات تعریف کنم ولی انقده خوابم میاد که نگو و نپرس .......... سعی میکنم در اولین فرصت بیام...
27 اسفند 1390

من دوباره اومدم نفسم

سلام مامانی جونم .. خوبی ؟؟؟؟‌امروز حسااااابی خسته شدم ... آخه از صبح خیلی کار کردم .. اما الان یه خبر خوب شنیدم که خستگیم در رفت . یکی از دوستای خوبم که هم دوست هستیم و هم با هم یه جا کار می کردیم،ازدواج کرد . البته ١ اسفند ازدواج کرده ولی خب من الان خبردار شدم . هنوزم از جزئیاتش خبر ندارم . به هر حال براش آرزوی خوشبختی دارم . . . . . ٠ میبوسمت مامانی من .  ...
27 اسفند 1390