یکی شدن من وهمسرخوبمیکی شدن من وهمسرخوبم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره
زندگی ما زیر یه سقفزندگی ما زیر یه سقف، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره
وبلاگ نی نی مون وبلاگ نی نی مون ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

فرشته ی آسمونی من

این روزهای پر مشغله

1391/3/7 14:14
نویسنده : مامانی
773 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به نی نی ناز و گوگولی مگولی خودم

وااااااااااااااااااااای نمیدونی مامانی که امروز چقدر استرس داشتم

آخه امروز باید کنفرانس میدادم .

شروع کلاسم ساعت ٩:٣٠ بود و چند نفر دیگه هم غیر از من باید کنفرانس میدادن

ساعت ٨:٣٠ صبح از جام بلند شدم ولی دیگه تا راه افتادم دیر شده بود . یعنی ٩:٣٥ راه افتادم و ١٠ رسیدم سر کلاس .

استاد هم حدودا یکربع بود اومده بود .

اما از بدشانسیم بگم

امروز آزانس گرفتم . چون لب تاپم همرام بود و هم اینکه میخواستم زودتر برسم و آب تو دلم تکون نخوره

ولی زهی خیال باطل !!!!

 وقتی توی راه بودم تا برسم دانشگاه یه ماشینی نزدیک بود بزنه به ماشین ما،‌ راننده آزانسی که من توش بودم چند بار زد رو کاپوت ماشینش و گفت کجا میای ؟؟؟‌

اون یکی هم با عصبانیت یه حرفایی زد که باعث شد این راننده هه که پیرمرد هم بود از ماشین پیاده شه و دست به یقه شن .....

حالا به این پیرمرده میگم عجله دارم ،‌ اصلا متوجه نیست !!

تازه وقتی هم که نشست تو ماشین همینجور داشت به فحش دادنش ادامه میداد :((((

اصلا عین خیالشم نبود که یه مسافر خانوم داره .

خلاصه که وقتی رسیدم سر کلاس از بس مسیر پله ها رو با عجله طی کرده بودم نفسم بند اومده بود .

با خودم گفتم یه کم بشینم تا حالم جا بیاد بعد برم کنفرانسمو بدم .

حالا یک نفر رفته کنفرانس داده

دو نفر

سه نفر

مگه نفس من بالا میومد ؟

خلاصه به هر زرب و زور و بدبختی بود رفتم کنفرانس دادم و نفر آخر بودم

و بعدشم کلاس تموم شد

ولی بچه ها همشون میگفتن خیلی عاااالی بود  و خیلی مسلط بودی و خیلی جامع و کامل بود و از این صحبتا .

خدا کنه اینجوری بوده باشه . جون منم خیلی سعی کردم خودمو مسلط نشون بدم و بچه ها نفهمن هول شدم

کلاس بعدیمم که تا حضور زدیم گفت برین و خوشبختانه دوباره آزانس گرفتم و اومدم خونه . ولی اینبار با خیال راحت !!!‌

البته نه چندان راحت !

چون فردا هم یه امتحان سخت دارم که البته تستیه ولی از ٢٠١ سوال ١٢٦ تاشو خوندم و ٧٥ تاش مونده و تازه باید دور هم بکنم چون هیچی یادم نیست .

تا ببینیم این یکی چی میشه .

برام دعا کن مامان جونم ..

راستی یه چیزی :

پریشب به بابا گفتم :‌ من بچه میخوام !!!!

انقده ذوق کرد که نگو !‌ بعد گفت :‌جدی میگی ؟

گفتم بله !

ولی در صورتیکه شرایطش وجود داشته باشه . الان که وجود نداره !!

نه درسم تموم شده ، نه خونه مون آماده شده ،‌ نه ...............

هه ههه طفلی !! خورد تو ذوقش . دیشبم که باهاش صحبت میکردم و میگفتم که دلم یه تنوع میخواد گفت :‌خب بیا بچه دار شیم !!!!

من که خودم دلم ضعف میره واست ولی چیکار میشه کرد دیگه .. باید صبر کرد . صبر .

ایشالا تو بهترین شرایط بیای تو زندگیمون . چون خیلی دوست داریم و دلمون نمیخواد از هیچی برات کم بذاریم .

عاشقتم فرشته ی آسمونی من

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

الهه مامان روشا جون
8 خرداد 91 23:24
مامانی شما دانشجویی اونوقت میخوای نینی بیاری؟؟؟؟؟؟؟؟وای خدای من چه دل و جراتیییییییییچه رشته ای میخونی؟کجا؟؟؟؟؟



سلام . آره گرافیک میخونم . مشهد
نه بابا میخوام ولی به خاطر درسم نمیتونم دیگه ... از این ناراحتم که هنوز تا تموم شدن درسم خیلی مونده ! و تا تموم نشه نمیشه نی نی آورد