یکی شدن من وهمسرخوبمیکی شدن من وهمسرخوبم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره
زندگی ما زیر یه سقفزندگی ما زیر یه سقف، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره
وبلاگ نی نی مون وبلاگ نی نی مون ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

فرشته ی آسمونی من

سومین سالگرد عقد من و بابایی

سلام مامانی دیگه اومدنای من همش شده عجله ای !!!‌ ببخشید عزیز دلم سرم خیلی شلوغ شده . یه خبر :‌ دیروز سالروز عقد من و بابا بود . سه سال گذشت . سه سال گذشت از روزی که خطبه ی عقد بینمون جاری شد و زن و شوهر شدیم . یادش به خیر این روز رو عاشقانه به بابایی مهربونت تبریک میگم و امیدوارم هر روز از روز قبل بیشتر احساس خوشبختی کنیم . شب قبلش میخواستم برای بابا یه هدیه بخرم . میدونستم برای تو ماشینش هندزفری لازم داره اما خودم نمیتونستم برم بگیرم . شب که بابا اومد بهش گفتم بریم بگیریم و اونم فهمید واسه چی میخوام . حالا نمیدونم خودشم یادش بود یا نه . اما فکر کنم یادش نبود ! خب اونم سرش شلوغه دیگه ... در این مورد زیادم ازش ت...
30 تير 1391

این چند روز و کلللللللی خبر !

سلام مامانی بعد از چند روز اومدم با کلی خبر جدید : خبراول : نی نی دوست گلمو که یادته ؟ گفتم قراره آخر مرداد یا اولای شهریور به دنیا بیاد ؟ روز 11 تیر مامانش میخواست بره که خرید سرویس تخت و کمد و ... رو قطعی کنه .یعنی مدلشو قبلا انتخاب کرده بودن و فقط میخواستن برن که تمومش کنن اما هنوز واسه رنگش مونده بودن. واسه همین به منم گفت همراشون برم چون مثلا گرافیستم و سلیقه ام خوبه !  هرچند که منم چیزی بیشتر از خودشون نمیدونم ولی بازم به خاطر اینکه خودم خیلی دوست داشتم  همراشون رفتم طرقبه ، سیسمونی وروجک . خواهرش هم باهامون بودن . خلاصه من پیشنهاد رنگ بادمجونی - سفید رو دادم و همه هم با نظرم موافق بودن&n...
27 تير 1391

امتحانات ترم دوم تموم شد

هوووووووووووووووووووووووووووووووورررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا امروز امتحانام تموم شد ........................................................... تموم تموووووووووووووووووووم راحت شدم البته فقط تا هفته دیگه چون یه هفته دیگه کلاسام دوباره شروع میشه !!!!!!!   البته من از این بابت خیلی هم ناراحت نیستم چون دوست دارم درسم زودتر تموم شه و تابستون باعث میشه درسم دو ساله تموم شه که این خیلی خوبه عزیز دلم . فقط به خاطر تو دوست دارم زودتر تموم شه که تو رو هم بتونیم زودتر بیاریم . مزدگونی بده که فقط یه سال و سه ماه مونده به پایان کلاسهام و بعدشم که دیگه پا...
13 تير 1391

احساس من

نمیدونم چم شده مثه دیوونه ها شدم همین چند دقیقه پیش کامپیوتر رو  خاموش کردم ولی الان دوباره روشن کردم و  اومدم تا بنویسم بابایی خیلی وقته خوابیده . از ساعت ده و نیم آخه خیلی خسته بود . الانم ساعت یک بامداده بعضی وقتا دلم خیلی هواتو میکنه . امشب هم از همون شباست میدونی چیه شاید اگه الان مسئله ی خونه در کار نبود واسه ی اومدنت تصمیم می گرفتیم اما ...... اصلا دوست ندارم که وقتی تو میای توی این خونه باشیم . دلایل زیادی داره . خونه ای که قراره ساخته بشه ١٥ تیر ماه تخریبش رو شروع میکنن . مامانی برای من خیلی سخته که بخوام تا یایان درسم صبر کنم . من دلم میخواد زودتر تو رو داشته باشم چیکار کنم ؟ اگ به ام...
11 تير 1391

پدر بزرگ خوبت 50 ساله شد

سلام گل مامان امروز تولد بابایی ( بابای بابا) بود . ٥٠ سالشون تموم شد . پدر شوهر جوونی دارم مگه نه ؟ تازه وقتی که ما عقد کردیم ٤٧ ساله بودن و مامان بابا هم ٤٣ ساله ایشالا همیشه تنشون سالم و لبهاشون خندون باشه ما که دیروز کادوشونو بردیم اما قبل از اینکه کادو رو بدیم رفتن و ما مطلع نشدیم و به خاطر امتحان امروز من مجبور شدیم زودی بیایم خونه که البته ٨ شب رسیدیم و خیلی زود هم نبود امشب هم که قرار بود اگه شد بریم با هم بیرون و یه مراسم تولد براشون بگیریم اما بابا ت خیلی خسته بود و بابایی هم دیر میومد خونه واسه همین اونم کنسل شد به هر حال امیدوارم سایه شون مستدام باشه راستی  شاید فردا با  دوستم ن.م که الان ن...
10 تير 1391

اولین امتحان پایانی پودمان دوم

سلام مامانی امروز اولین امتحانمو دادم و خوشبختانه بد هم نبود خدا رو شکر از دست یکیش راحت شدم ولی امتحان پس فردا فوق العاده سخته باید امروز تمومش کنم و فردا فقط دورکنم ببخش که این روزا به خاطر امتحانام زیاد نمیتونم بیام پیشت . امتحانای من ١٣ تیر تموم میشه و مال بابا ١١ تیر . بعدش قول میدم زود زود بیام خیلی دوست دارم اینم عکس یه نی نی خوشگل مثه تو که مامانش ماچ بارونش کرده : میبوسمت جیگر من ...
1 تير 1391

دوشنبه ی من ... یک صبح تا شب !

سلام عزیز دلم امروز تقریبا روز خوبی بود صبح باباییت ،‌ من و دوست جونمو برد پارک و دو ساعتی توی پارک بودیمو بعد اومد دنبالمون . ساعت نزدیک ١١ خونه بودم  ناهار برای خودم و مامان جون اینا درست کردم . البته بعد از مدتی ! و بعدم نشستم پای کامپیوتر و اینترنت ١٥:٣٠ تا ١٦:٣٠ هم تلویزیون و بعد هم تخت گرفتم خوابیدم البته همچین تخت تخت هم نه . چند بار اس ام اس برام اومد . دو بار تلفن خونه زنگ زد . یه بار دم در زنگ زدن و یه بارم گرمم شد و پا شدم کولرو روشن کردم !!!  ولی اون لحظه این شکلی بودم ! ولی بازم از رو نرفتم و از ساعت 16:30 تا 19 خوابیدم . بعد هم باباییت اومد و تا ساعت20 با هم فیلم  نگ...
24 خرداد 1391

روزی که خیلی بد گذشت

وااااااااااااااااااااای خیلی ناراحتم خیلی .. اعصابم اینقدر خرده که اصلا نمیدونم باید چیکار کنم... ژوژمانم خیلی بد بود .... آبروم جلو استادم هم رفت حسابی، به خاطر اینکه کارمو خودم انجام نداده بودم و اونم فهمید  حالا میترسم این درسو بیفتم..... خیلی خیلی ناراحتم..  آخه با این وضعیت سایت و کلاس و شیوه ی تدریس استاد توقع دارن چیزیم یاد یگیریم واقعا که ............. سایتمون که اندازه آغل موشه دو نفر با هم برن توش یکیشون خفه میشه . خب استادهم مجبور بود کلاس درس عملی رو به شیوه ی نظری تدریس کنه.منم که 4 جلسه سر کلاسش نبودم ... کلاسی که کلا ده جلسه هم نبود خب یه بارش به خاطر فوت بابابزرگم بود دو بارش به خاطر سفر م...
21 خرداد 1391

دلم گرفته

سلام مامانی من نمیدونم برات چی بنویسم . از خستگیام و روزمرگیام ..... از بی حوصلگیم و بد خوابیم ..... نمیدونم نمیخوام این چیزا رو بنویسم ولی آخه به تو نگم به کی بگم ؟ نمیدونم چرا حس میکنم روزام خیلی بیهوده میگذره و تلف میشه ..... با اینکه خیلی هم بیکار نیستم اما برای انجام کارام انرژی لازمو ندارم. روزام خیلی تکرارایه خیلیییییی دلم یه تنوع میخواد . یه تنوع قشنگ و خوب ..... دلم خیلی گرفته . الان بیشتر از همیشه بهت احساس نیاز میکنم . خیلی زیاد . دلم میخواست تو بودی تا بغل بگیرمت و از غصه ی دنیا دلم خالی شه ..  کاش شرایط طور دیگه ای رقم میخورد . اما راضی هستیم به رضای خود خدا که هیچوقت بد بنده هاشو نمیخواد...
21 خرداد 1391