یکی شدن من وهمسرخوبمیکی شدن من وهمسرخوبم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره
زندگی ما زیر یه سقفزندگی ما زیر یه سقف، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره
وبلاگ نی نی مون وبلاگ نی نی مون ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

فرشته ی آسمونی من

یه حرفایی همیشه هست ...

وقتی میام اینجا همیشه دوست دارم یه چیزی بنویسم اما میمونم که چی بنویسم ... آخه اونایی که نی نی دارن میان و از نی نی هاشون میگن ولی من .... میترسم وبم خسته کننده باشه . اما دلم نمیاد که نیام و چیزی ننویسم . آخه اینجا رو دوست دارم . حس میکنم تو حرفامو میخونی وقتی برات مینویسم . و چی از این بهتر ... یه حرفایی هست که آدم نمیتونه به هیشکی بگه . خیلی لذت داره وقتی میای و اون حرفا رو برای  بچه ات میگی . مگه نه ؟   ببخش که این روزا زیاد با ذوق و علاقه ننوشتم و همش یه جورایی با خستگی و بی حوصلگی همراه بود . دعا کن حالم بهتر شه تا باز با شور و نشاط قبل برگردم اینجا . دوست دارم   ...
21 خرداد 1391

این روزهای پر مشغله

سلام به نی نی ناز و گوگولی مگولی خودم وااااااااااااااااااااای نمیدونی مامانی که امروز چقدر استرس داشتم آخه امروز باید کنفرانس میدادم . شروع کلاسم ساعت ٩:٣٠ بود و چند نفر دیگه هم غیر از من باید کنفرانس میدادن ساعت ٨:٣٠ صبح از جام بلند شدم ولی دیگه تا راه افتادم دیر شده بود . یعنی ٩:٣٥ راه افتادم و ١٠ رسیدم سر کلاس . استاد هم حدودا یکربع بود اومده بود . اما از بدشانسیم بگم امروز آزانس گرفتم . چون لب تاپم همرام بود و هم اینکه میخواستم زودتر برسم و آب تو دلم تکون نخوره ولی زهی خیال باطل !!!!  وقتی توی راه بودم تا برسم دانشگاه یه ماشینی نزدیک بود بزنه به ماشین ما،‌ راننده آزانسی که من توش بودم چ...
7 خرداد 1391

روزهای خسته کننده

سلام آسمونی من نمیدونم چیکار کنم...... هزارتا کار دارم اما حوصله ی هیچکدومشو ندارم سرم درد میکنه خسته ام دلم میخواد بخوابم ولی میترسم شب بی خواب شم میدونی چیه روزا برام خیلی خسته کننده شده .... با اینکه درس و دانشگاه دارم اما همون روزایی که خونه هستم هم برام خیلی کسل کننده است . میدونی چیه .... میخوام در گوشی بهت بگم گوشتو بیار جلو : از دانشگاه رفتن هم خسته شدم به کسی نگیا !! اما چه کنم . راهیه که اومدمو باید تا آخرش برم . البته پشیمون نیستما ... فقط چون دلم میخواد تو رو زودتر داشته باشم دلم بهونه میگیره .... وقتی فکر می کنم هنوز دوسال دیگه مونده تا درسم تموم شه و بعدم پایان نامه ......... تحملش برام ...
2 خرداد 1391

برای من بهشت یعنی همونجایی که تو هستی !

سلام ماهم .فرشته ی قشنگم چطوری مامانم ؟ دلم برات تنگ شده .. و ملالی نیست جز دوری شماااااا !!! الان دارم یه آهنگ قشنگ از شهریار گوش میدم . دلم میخواد تو رو داشته باشم تا هر لحظه این آهنگ رو با این شعر قشنگش برات زمزمه کنم .....:   چقد خوبه تو رو دارم چقد خوبه که اینجایی تویی معنای دوس داشتن تو که بی وقفه زیبایی با تو آروم و خوشبختم با تو سرشارم از شادی تو رویایی ترین عشق همه عالم رو بم دادی خدا از معنی قبله تا لبخندت واسم پل زد روزی هزار دفه باید به لبخندای تو زل زد چقد خوبه تو رو دارم چقد خوبه که اینجایی تویی معنای دوس داشتن تو که بی وقفه زیبای...
20 ارديبهشت 1391

سفر مامان جون و باباجونت

سلام فرشته ی آسمونی من حالت چطوره مامانی‌؟ تنها شدم مامانی...... ! مامان جون و باباجون امروز رفتن سفر کربلا ساعت ٤:٣٠ صبح همگی با هم رفتیم فرودگاه برای بدرقه شون. ساعت ٧:٥٥ صبح هواپیماشون به مقصد بغداد از زمین بلند شد. ساعت ١٠ صبح رسیدن و ١١ هم کاظمین بودن. الان هم تو راه نجف هستن.....انشالله شنبه ی بعد اینجا هستن. خوش به سعادتشون. مامانی من فردا امتحان دارم .... اصلا حالم خوب نیست.نمیتونم هیچی درس بخونم.نمی دونم چیکار کنم.آخه دیشب اصلا نخوابیدم.. تا ساعت ٨ صبح بیدار بودم خواب روز هم که مثل خواب شب نمیشه.. از صبح سردردم. دعا کن بتونم بخونم و یاد بگیرم و امتحانمو خوب بدم... میبوسمت عزیزم. مامان. ...
16 ارديبهشت 1391

نی نی 43 روزه (پارسا جون)

سلام عزیز دل مامان. حالت چطوره عشقم ؟؟ بگو ببینم آسمونی اون بالاها چیکار میکنی؟ دماغت چاقه ؟؟‌ خوش میگذره ؟ راستی دیشب یکی از دوستای کوچولوت که یک ماه و دوازده روز پیش ازت جدا شد و اومد پیش مامان و باباش اومده بود خونمون . همون نی نی که قبل از سفرمون برات گفتم که رفتیم دیدنش و اون موقع ١٤ روزه بود.. آقا پارسای گل،پسر دوست بابا که البته الان مامانش دوست مامانتم هست . اینم عکساش که به ترتیب مراحل خندیدنشو نشون میده :       نمیدونی باباییت وقتی که پارسا رو گرفته بود تو بغلش دلش چقدر هوای نی نی خودشو کرده بود ..... هوای تو رو عزیزم . تو تمام وجود من و بابایی هستی...
13 ارديبهشت 1391

رفتیم دیدن نی نی

سلام گلک من . چطوری ؟؟؟؟‌ خوبی ؟ دیشب جات خیلی خالی بود !!! رفتیم دیدن یه نی نی . پسر یکی از دوستای بابا دو هفته است به دنیا اومده . دیشب رفتیم دیدنش و واسش یه آباژور بچه گونه بردیم که رنگش هم آبی بود و بعد فهمیدیم که اتاقش هم آبیه ! خیلی ناز و مامانی بود . اسمش هم پارسا گذاشته بودن . اسمی که من خیلی دوست داشتم از همون اول . می گفتن که شما اگه دختر بیارین پسر ما مال شما !! دیگه خلاصه حسابی با بچشون دل باباییتو آب کردن و طبق معمول از اونجا که اومده بودیم بیرون هی می گفت من بچه میخوام . من بچه میخوام و رفته بود رو روان مامانت !!!! ولی مامان جونی دیشب که با خانوم دوست بابا صحبت میکردم و از دوران بارداری و زایمانش تع...
15 فروردين 1391

در آخرین روز سال

امروز 29 اسفنده . آخرین روز سال اما الان زمین سفید پوشه . پر از دونه های ریز و قشنگ برف ..... خدایا قدرتت رو شکر ... هیچوقت تو عمرم ندیده بودم که این وقت سال اینهمه برف بیاد . امسال هم بالاخره داره تموم میشه ...... سالی که بدترین سال عمرم بود ....... خدایا شکرت که داره تموم میشه . آسمونی من این روزا یه کم عجیب غریب شدم .. خوش و نا خوش اما سر میکنم و شکر .... دوستم که بارداره رفته پیش دکتر و بهش گفتن قندش بالاست و تیروئیدش پرکاره ..براش نگرانم و ناراحت .... اما دعا میکنم و میدونم که به سلامتی بارش رو زمین میذاره و کوچولوشو به دنیا میاره .. دوست بابا هم 91.1.1  پدر میشه . بعد از سال تحویل .... خیلی قشنگه نه ؟؟ ا...
29 اسفند 1390

هم روحم خسته است ... هم جسمم . اما با فکر کردن به تو تموم خستگیام تموم میشه عشقم

سلام کوچولوی نازنینم ... دیروز برام روز زیاد خوبی نبود ... نمیگم چرا ... نمیخوام ثبتش کنم . امروز صبح قراره برام مهمون بیاد واسه ناهار .. ساعت 4 عصر هم باید موسسه باشم تا قرارداد تقویم رو امضا کنم و سهمم رو بدم . یه خرده از کار و نظافت خسته شدم .... هنوز نخوابیده باید بلند شم ... موبایلمو واسه ساعت 7 کوک کردم . یعنی 5 ساعت دیگه اما خودم هنوز اینجام !! پیش تو !! اومدم ببینمت و برم . دلم برات تنگ شده بود .. خیلی دوست دارم فرشته ای که هنوز ندیدمت اما همه ی وجودمی .. مراقب خودت باش .
3 اسفند 1390