احساس من
نمیدونم چم شده
مثه دیوونه ها شدم
همین چند دقیقه پیش کامپیوتر رو خاموش کردم ولی الان دوباره روشن کردم و اومدم تا بنویسم
بابایی خیلی وقته خوابیده . از ساعت ده و نیم
آخه خیلی خسته بود . الانم ساعت یک بامداده
بعضی وقتا دلم خیلی هواتو میکنه . امشب هم از همون شباست
میدونی چیه شاید اگه الان مسئله ی خونه در کار نبود واسه ی اومدنت تصمیم می گرفتیم اما ......
اصلا دوست ندارم که وقتی تو میای توی این خونه باشیم . دلایل زیادی داره .
خونه ای که قراره ساخته بشه ١٥ تیر ماه تخریبش رو شروع میکنن .
مامانی برای من خیلی سخته که بخوام تا یایان درسم صبر کنم . من دلم میخواد زودتر تو رو داشته باشم
چیکار کنم ؟
اگ به امید خدا خونه تا یکسال دیگه آماده شه خیلی خوب میشه . اونوقت خیالم راحت راحت میشه . هم صاحبخونه میشیم و هم مامان و بابا . البته ان شا لله
میدونی عزیزم وقتی توی بعضی از وبلاگا میرم خیلی استرسم زیاد میشه . مثلا وبلاگهایی که مال افرادیه که بچه دار نمیشن یا بچه شون به هر دلیلی .............
همه اش یه حس ترس بهم میده که خدایا اگه من یا بابا هم مشکل داشته باشبم چی ؟؟
واسه همینم دلم میخواد زودتر اقدام کنیم که خیالم راحت بشه یا حتی اگه مشکلی وجود داشته باشه دنبال درمانش باشیم .
اما به نظرم ریسک خیلی بزرگیه . آخه اگه تو همون یک ماه اول شما قدمهای کوچولو ت رو تو دل مامان بذاری اونوقت چی ؟
با مسئله ی درس و خونه مون چیکار کنیم ؟
میدونم که از نظر سنی هنوز وقت زیاد دارم اما بعضی وقتا که بچه های کوچیک رو توی بغلم میگیرم با خودم میگم خدایا اگه این بچه ی کوچیک الان مال من بود چه لذتی از وجودش می بردم .
چه لذتی از مادر بودنم میبردم .
حتی بابا هم وقتی یه بچه ی کوچیک میبینه دلش قنچ میزنه .
خودمم خیلی دلم هواتو کرده . میدونم چقدر سخته میدونم مسئولیتش چقدر سنگینه اما ..... اما خب دلم برای یه نی نی کوچولو که دستاشو تو دستم بگیرم و مال خودم باشه ضعف میره
واااااای
دلم برای یه نی نی که وقتی میخوابه از نگاه کردن به صورت معصومش سیر نمیشم ،برای یه نی نی که وقتی میچسبونمش به خودم گرمای بدنشو احساس کنم،برای یه نی نی که دستمو بذارم رو قلب کوچولوش و تاپ تاپشو احساس کنم ضعف میره .
برای یه نی نی که وقتی بزرگتر شد اولین کلمه ای که یاد میگیره کلمه ی ماما ست
برای یه نی نی که وقتی گریه میکنه هیچی جز آغوش مادرش آرومش نمیکنه
برای یه نی نی که وقتی میخنده صداش منو تا آسمونا ببره
و جلوی چشمم بزرگ شه و قد بکشه . حرف بزنه و بازی کنه و . ... همه ی اینا
میخوام یه قولی به مامان بدی باشه ؟
اینکه هر وقت خواستمت زودی بیای تو دلم . منتظرم نذاری
انتظار نگران و آشفته م میکنه ...... پس قول بده
خیلی دوست دارم .
یعنی خیلی دوست داریم . هر دو مون.هم من هم بابایی . میبوسمت مامانی



احساس من
