سومین سالگرد عقد من و بابایی
سلام مامانی
دیگه اومدنای من همش شده عجله ای !!!
ببخشید عزیز دلم
سرم خیلی شلوغ شده . یه خبر : دیروز سالروز عقد من و بابا بود . سه سال گذشت .
سه سال گذشت از روزی که خطبه ی عقد بینمون جاری شد و زن و شوهر شدیم . یادش به خیر
این روز رو عاشقانه به بابایی مهربونت تبریک میگم و امیدوارم هر روز از روز قبل بیشتر احساس خوشبختی کنیم .
شب قبلش میخواستم برای بابا یه هدیه بخرم . میدونستم برای تو ماشینش هندزفری لازم داره اما خودم نمیتونستم برم بگیرم . شب که بابا اومد بهش گفتم بریم بگیریم و اونم فهمید واسه چی میخوام . حالا نمیدونم خودشم یادش بود یا نه . اما فکر کنم یادش نبود !
خب اونم سرش شلوغه دیگه ... در این مورد زیادم ازش توقع نداشتم .
وقتی رفتیم بیرون موفق به خرید هندزفری نشدیم ولی بابا یه دسته گل قشنگ برام خرید که هنوزم تو خونه است و بوش پیچیده .
همون شب ازش عکس گرفتم . آخه این کارای قشنگ باباییتو خیلی دوست دارم :

اما تو همین روزا منم هدیه مو میخرم و بهش میدم . تولدشم نزدیکه . واسه اونم یه فکری دارم . البته بازم باید با هم بریم تا براش هدیه بخرم .
راستی دیروز ورک شاپ گرافیک بود . توی هتل پردیسان
آقای ساعد مشکی ،که گرافیست خیلی مشهوری هم هستن اومده بودن و من از صبح تا شب اونجا بودم و خب چیزایی هم بهمون آموزش دادن تقریبا . آخرم باهاشون عکس انداختیم . یه دسته جمعی و یکی هم با من و فرنگیس ،سه تایی .
اما به هر حال از اینکه تو کلاس همچین گرافیستی شرکت کردم خیلی خوشحال بودم . فرنگیس هم باهام بود و واسه ناهار بابات اومد دنبالمون و بعدشم رفتیم دنبال آقا احسان و نهار با هم رفتیم بیرون
و بعد از ظهر هم توی کافی شاپ هتل ، بابای خوبت ، من و فرنگیس جان رو یه آب هویج مهمون کرد که خیلی چسبید .
و خلاصه جات خالی بود عزیزم .
دیگه نوشتنای من همش شده همین . ببخش که بیشتر نمیام .
دوست دارم خیلییییییییی . میبوسمت عزیزززززززززززم 





سومین سالگرد عقد من و بابایی
