روزی که خیلی بد گذشت
وااااااااااااااااااااای
خیلی ناراحتم خیلی .. اعصابم اینقدر خرده که اصلا نمیدونم باید چیکار کنم...
ژوژمانم خیلی بد بود .... آبروم جلو استادم هم رفت حسابی، به خاطر اینکه کارمو خودم انجام نداده بودم و اونم فهمید 
حالا میترسم این درسو بیفتم.....
خیلی خیلی ناراحتم..
آخه با این وضعیت سایت و کلاس و شیوه ی تدریس استاد توقع دارن چیزیم یاد یگیریم
واقعا که .............
سایتمون که اندازه آغل موشه دو نفر با هم برن توش یکیشون خفه میشه . خب استادهم مجبور بود کلاس درس عملی رو به شیوه ی نظری تدریس کنه.منم که 4 جلسه سر کلاسش نبودم ... کلاسی که کلا ده جلسه هم نبود
خب یه بارش به خاطر فوت بابابزرگم بود دو بارش به خاطر سفر مکه و یه بارش هم حالم خوب نبود و نتونستم برم............شانس منه دیگه
خب معلومه آدم اینجوری نرم افزار یاد نمیگیره .......... دلم میخواد گریه کنم
اصلا دلم نمیخواست اینجوری شه
خسته شدم
اصلا از درس خسته شدم .................... ای خدا
خیلییی بد شد خیلییییییییییییی



روزی که خیلی بد گذشت
