یکی شدن من وهمسرخوبمیکی شدن من وهمسرخوبم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره
زندگی ما زیر یه سقفزندگی ما زیر یه سقف، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره
وبلاگ نی نی مون وبلاگ نی نی مون ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

فرشته ی آسمونی من

دوستت دارم

چه بی تابانه میخواهمت ... چه بی تابانه برایت دلتنگم و در خیالم برای روزهای خوش زندگیم با تو دانه دانه ،‌ رج به رج ، قالی خوش نقش و نگار زندگیم را می بافم میدانی .... میخواهم برایت بهترین باشم. دعا کن بتوانم .. دعا کن  با تو تجربه کنم حس شیرین مادری را دعا کن .... با همه ی وجودم دوستت دارم .   ...
16 ارديبهشت 1391

سفر مامان جون و باباجونت

سلام فرشته ی آسمونی من حالت چطوره مامانی‌؟ تنها شدم مامانی...... ! مامان جون و باباجون امروز رفتن سفر کربلا ساعت ٤:٣٠ صبح همگی با هم رفتیم فرودگاه برای بدرقه شون. ساعت ٧:٥٥ صبح هواپیماشون به مقصد بغداد از زمین بلند شد. ساعت ١٠ صبح رسیدن و ١١ هم کاظمین بودن. الان هم تو راه نجف هستن.....انشالله شنبه ی بعد اینجا هستن. خوش به سعادتشون. مامانی من فردا امتحان دارم .... اصلا حالم خوب نیست.نمیتونم هیچی درس بخونم.نمی دونم چیکار کنم.آخه دیشب اصلا نخوابیدم.. تا ساعت ٨ صبح بیدار بودم خواب روز هم که مثل خواب شب نمیشه.. از صبح سردردم. دعا کن بتونم بخونم و یاد بگیرم و امتحانمو خوب بدم... میبوسمت عزیزم. مامان. ...
16 ارديبهشت 1391

سلام به روی ماهت

سلام به نازنینم . خوبی ؟؟‌ من خیلی خوابم گرفته اما اومدم یه سر کوچولو بهت بزنم و برم فردا صبح هم ٩:٣٠ تا ١١ کلاس دارم و بعدشم وقت آرایشگاه واسه اصلاح دیشب خاله نجمه و شوهرشون اومده بودن خونه مون . خاله نجمه دوست صمیمی منه ! با نی نی ٥ ماهه تو دلش اومده بود ! و زحمت کشیده بودن و برامون هدیه و شیرینی هم آورده بودن . اما یه خبر خوشحال کننده : یادته بهت گفتم که واسش نگرانم چون قندش بالاست و تیروئیدش پرکاره؟ چند وقت پیش بهم گفت که آزمایشش با آزمایش یه نفر دیگه اشتباه شده بوده . خیلی خوشحاال شدم براش . البته اگه واقعا مال یه بنده خدای دیگه بوده خدا کنه مشکلش زودتر حل بشه و اونم به سلامتی نی نیشو به دنی...
14 ارديبهشت 1391

نی نی 43 روزه (پارسا جون)

سلام عزیز دل مامان. حالت چطوره عشقم ؟؟ بگو ببینم آسمونی اون بالاها چیکار میکنی؟ دماغت چاقه ؟؟‌ خوش میگذره ؟ راستی دیشب یکی از دوستای کوچولوت که یک ماه و دوازده روز پیش ازت جدا شد و اومد پیش مامان و باباش اومده بود خونمون . همون نی نی که قبل از سفرمون برات گفتم که رفتیم دیدنش و اون موقع ١٤ روزه بود.. آقا پارسای گل،پسر دوست بابا که البته الان مامانش دوست مامانتم هست . اینم عکساش که به ترتیب مراحل خندیدنشو نشون میده :       نمیدونی باباییت وقتی که پارسا رو گرفته بود تو بغلش دلش چقدر هوای نی نی خودشو کرده بود ..... هوای تو رو عزیزم . تو تمام وجود من و بابایی هستی...
13 ارديبهشت 1391

سوغاتی های مدینه برای فرشته کوچولوی من

سلام عزیزم . خووووبی ؟ امروز اومدم لباسایی که خریدم رو بهت نشون بدم ببینم می پسندی یا نه خوشگلم . حتما سلیقه ی مامانو می پسندی عزیز دلم . البته میدونی چیه چون همش می ترسیدم که  دخترونه بردارم و تو پسر باشی یا پسرونه بردارم و تو دختر باشی واسه همین خیلی محدود بودم و بیشترشو طوری برداشتم که تو مایه های زرد و قهوه ای باشه . که البته مامان جونت زحمت کشیده بودن و هزینه شو پرداخت کرده بودن . خب اینم از لباسا : امیدوارم خوشت بیاد عزیزم :       دیدی عزیزم ؟ پسندیدی ؟ ببین نیومده همه چقدر دوستت دارن . وقتی بیای چی میشه ! خیلی ذوق داشتم که دارم برای نی نی نیومده م خرید...
21 ارديبهشت 1392

ما برگشتیم

سلاااااااااااااااام گل مامان . حالت چطوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب خوبی ؟ دلت واسه مامان تنگ شدده بود ؟؟؟؟؟؟؟ منم همینطور عزیز دلم ... خیلی زیاد . دوباره اومدم تا برات بنویسم ...... ما برگشتیم با کلی خاطره ی خوب . کلی امیدواری که خدا دعاهامونو قبول میکنه و زیارتمون رو هم همینطور انشاالله . اگه بخوام از تک تک روزای این سفر برات بگم این پست خیلی طولانی میشه ...اما خلاصه میگم چه اتفاقاتی افتاد و کجاها رفتیم . روز اول هواپیمامون ساعت 7 صبح به مقصد جده حرکت کرد . نزدیک 11 ظهر رسیدیم به فرودگاه جده و بعد از کمی معطلی سوار اتوبوس شدیم و ساعت 6 عصر رسیدیم به مدینه و هتلمون . البته به وقت اونجا ساعت 7:20 دقیقه شب بود .اتاقها هنوز آماده نبود . برای همین...
5 ارديبهشت 1391

اولین سفر حج من و بابایی

سلام عزیز دلم . گل مامان اومدم امشب برات بنویسم . چون میدونم فردا اینقدر کار دارم که نمیرسم بیام ..... بالاخره به رفتن نزدیک شدیم و شنبه ساعت ٣ بامداد یعنی حدودا ٢٥ ساعت دیگه باید فرودگاه باشیم و انشالله ساعت ٦ صبح هم پروازه . دعا کن وقتی تو اومدی خدا قسمت کنه و یه سفر دیگه هم  همه با هم بریم ... دلم برای نوشتن تو وبلاگت تنگ میشه .... بار اوله که من و بابا داریم میریم مکه و حج عمره . میگن اولین بار که کسی میره وقتی چشمش به خونه ی خدا میفته سه تا خواسته اش رو خدا حتما حتما اجابت میکنه ... و من میخوام اون لحظه یکی از خواسته هام تو باشی .... اینکه سالم باشی و صالح . و اگر قرار بود برادر یا خواهر دیگه ای هم داشته باش...
18 فروردين 1391

رفتیم دیدن نی نی

سلام گلک من . چطوری ؟؟؟؟‌ خوبی ؟ دیشب جات خیلی خالی بود !!! رفتیم دیدن یه نی نی . پسر یکی از دوستای بابا دو هفته است به دنیا اومده . دیشب رفتیم دیدنش و واسش یه آباژور بچه گونه بردیم که رنگش هم آبی بود و بعد فهمیدیم که اتاقش هم آبیه ! خیلی ناز و مامانی بود . اسمش هم پارسا گذاشته بودن . اسمی که من خیلی دوست داشتم از همون اول . می گفتن که شما اگه دختر بیارین پسر ما مال شما !! دیگه خلاصه حسابی با بچشون دل باباییتو آب کردن و طبق معمول از اونجا که اومده بودیم بیرون هی می گفت من بچه میخوام . من بچه میخوام و رفته بود رو روان مامانت !!!! ولی مامان جونی دیشب که با خانوم دوست بابا صحبت میکردم و از دوران بارداری و زایمانش تع...
15 فروردين 1391

آخه تو کی میای؟؟؟؟؟

ای خدا...................  . . . . آخه تو کی میای که منم مثه بقیه ی مامانا که واسه نی نی هاشون می نویسن ،شیرین کاریاتو برات ثبت کنم  ؟؟ هاااااا ؟؟؟ دل آدم آب میشه این وبلاگا رو می بینه خب ........   ...
13 ارديبهشت 1391

سال نو مبارک

سلام کوچولوی قشنگم حالت خوبه؟؟؟ عیدت مبارک مامانی ..... بالاخره سال جدیدم از راه رسید دلم لک زده بود برات یه جورایی به اینجا عادت کردم میدونی چیه .....؟ این روزا همش از این و اون میشنوم که کی میخواین بچه دار بشین !! نمیدونم چرا ...... بابات هم که همش میگه من بچه میخوام .... اما ......... واقعا الان شرایطش وجود نداره ... آحه نمیشه که هم درس بخونی و هم ...... واسه من خیلی سخته :((( تازه واسه تو هم سخته که مامانت پیشت نباشه و برات وقت نذاره  بعضی وقتا از اینکه دیگران تو زندگیمون اینقدر کنجکاوی میکنن اعصابم به هم می ریزه .......... خودم دلم تو رو خیلیییییییییییی میخواد اما با این وجود خیلیییییییییییی هم ...
6 فروردين 1391