از این روزا
سلام فرشته ی آسمونی مامان دیروز اومده بودم تا مثل همیشه برات از این روزای خودم بگم .. یه کم برات نوشتم از حال و هوای این روزا اما بابا اومد خونه و .... شانس من صاف اومد پای کامپیوتر نشست . نمیخواستم هنوز این وبلاگ رو بهش نشون بدم تا وقتی که تو بیای تو دلم . اما دید و کنجکاوی کرد که بهش نشون بدم .. اما من سریع بستمش و گفتم الان نمیخواستم ببینی بابا هم بیچاره دیگه اصرار نکرد گفت باشه هروقت دوست داشتی نشونم بده ! ولی اعصابم خرد شد .. آخه این همه مدت مخفی مونده بود بعد یهو الکی رونمایی شد ... از این حرفا که بگذریم این چند روزی که گذشت سرم خیلی شلوغ بود و خییل کم خونه بودیم آخه 11 تیر عروسی پسر عمه ام بود و عمه کوچیکه هم...







