از این روزا
سلام فرشته ی آسمونی مامان
دیروز اومده بودم تا مثل همیشه برات از این روزای خودم بگم .. یه کم برات نوشتم از حال و هوای این روزا
اما بابا اومد خونه و ....
شانس من صاف اومد پای کامپیوتر نشست .
نمیخواستم هنوز این وبلاگ رو بهش نشون بدم تا وقتی که تو بیای تو دلم . اما دید و کنجکاوی کرد که بهش نشون بدم .. اما من سریع بستمش و گفتم الان نمیخواستم ببینی
بابا هم بیچاره دیگه اصرار نکرد گفت باشه هروقت دوست داشتی نشونم بده !
ولی اعصابم خرد شد .. آخه این همه مدت مخفی مونده بود بعد یهو الکی رونمایی شد ... 
از این حرفا که بگذریم این چند روزی که گذشت سرم خیلی شلوغ بود و خییل کم خونه بودیم
آخه 11 تیر عروسی پسر عمه ام بود و عمه کوچیکه هم با دخترا و نوه هاش از تهران اومده بودن برای عروسی و ما هم هرشب اینطرف و اون طرف دعوت بودیم چون همه عمه رو دعوت میکردن و ما رو هم میگفتن بریم
واسه فردا بعداز ظهر هم خودم مهمون دارم .(آرزو) یکی از دوستام که خیلی وقت بود میخواستم دعوتش کنم اما نشده بود . به خاطر ماه رمضون گفتم فردا دعوتش کنم چون تو ماه رمضون دیگه نمیشه
هرچند میخواستم برا ناهار دعوتش کنم اما چون سرکار میره گفت نمیتونه بیاد .
دیگه جونم برات بگه امروز اولین جلسه عکاسیه
بابا 3 تا 5 کلاس داره و من 5 تا 7
ذوق و شوق دارم برای یاد گرفتنش ..
بابای طفلی که امروز روزه هم هست . میخواد 3 روز آخر شعبان رو که از امروز شروع میشه روزه بگیره
راستی کلاسهای دانشگاه هم از 22 تیر شروع میشه . من کد صبح رو انتخاب کردم . هر روز کلاس دارم صبح زود تا ظهر غیر از جمعه 
تازه تربیت بدنی هم این ترم داریم که باید یه رشته ی ورزشی انتخاب کنیم . .. وای وای چقدر بدم میاد از این تربیت بدنی ....
فکر کن تو تابستون به این گرمی و دهن روزه بخوایم بریم ورزش کنیم !!!
و البته چاره ی دیگه ای ندارم چون اگه بخوام برندارم یکسال طول میکشه تا این درس دوباره اراپه بشه
خب دو روزم که بعد از ظهر کلاس عکاسیه و نور علی نور !!
مامانی جونم این روزا هم همش به این فکر میکنم که کی برای اومدن یه فرشته ی کوچولو مثل تو یه تصمیم جدی بگیریم... تصمیم سختیه اما شیرین
میدونی دل نگرون وضعیت خونه ام .
وگرنه شاید تا حالا ..... هرچند بابا زیاد تمایل نشون نمیده .
اینو میدونستی که همه دوست دارن دختر باشی؟
گرچه که وقتی بیای میدونم اینقد دلبری میکنی که براشون فرقی نمیکنه دیگه جنست چی باشه
گاهی فکر میکنم هنوز زوده و گاهی فکر میکنم خیلی دیر شده
مامانای همسن خودم رو که میبینم یه بچه ی کوچولوی نازنازی تو بغلشونه خیلی حس خوبی بهم دست میده
آدم وقتی بچه دار میشه حس میکنه چندین سال بزرگتر شده و این حس خوبیه
حس پختگی .. نمیدونم یه حس شیرین و جالب .
راستی یادم رفت بگم دختر دختر عمه ام که اسمش فاطمه است و تو پست های قبل از یه دنیا اومدنش نوشته بودم روز 13 تیر یک سالش تموم شد . همون شب مامان شام دعوتشون کرده بود و یه جشن خیلی کوچیک براش گرفتیم و یه کادوی کوچولو هم بهش دادیم .
ایشالا تنش سالم باشه و 120 سال عمر کنه
می بوسمت مامانی
دوست دارم خیلییییییییییی





از این روزا
