می خوام باور کنم تا آخر عمر / کنارت سالها تحویل میشه ...
امشب خوابم نمیبرد .. دلم بهونه می گرفت....نمیدونم چرا...
دلم میخواست بازم بیام تو این فضای مجازی و با تو حرف بزنم!
با تویی که نمیدونم کی میای ... نمیدونم دختری یا پسر ... نمیدونم اصلا میای یا نه...!
با تویی که نیومده تمام ذهن منو به خودت مشغول کردی، طوریکه هر شب قبل از خواب به این فکر میکنم که اگه کی بیای بهتره و هزار و یک برنامه برای اومدنت می چینم .
بدون اینکه از فکرای تو سرم به کسی چیزی بگم ....
بدون اینکه بدونم باید به حرف دلم گوش بدم یا به منطق مغزم ؟!
به حرف دلم گوش بدم که میگه یه بچه میخوام که شب و روز رو باهاش سر کنم ...که وقت بی خوابی هاش تا صبح براش لالایی بخونم ... براش فرنی درست کنم ، غذاهای مخصوص بچه ها رو یاد بگیرم در حالیکه هنوز غذاهای مخصوص آدم بزرگا رو درست حسابی بلد نیستم ! ... که وقتی خوابه به چشماش خیره بشم و ساعتها براش دعا بخونم که خدا حفظش کنه ... که وقتی مریض میشه بمیرم و زنده بشم ... که وقتی اولین کلمه رو به زبون میاره پر بکشم و برم تو آسمون ...
یا به منطق مغزم که میگه هنوز هر دومون درس داریم ... هنوز صاحب خونه نشدیم ... هنوز اونقدر درآمد نداریم که بتونیم برای بچه هم خرج کنیم ... هنوز یک مسافرت دو نفره غیر از ماه عسل نرفتیم ... هنوز فلان کلاس رو نرفتم ... هنوز گواهینامه نگرفتم ... هنوز خیلی چیزا هست که تجربه نکردیم... هنوز خیلی چیزا هست که باید برای بچه دار شدن یاد بگیریم ... هنوز وقت زیاده...هنوز ... هنوز...هنوز...
توی اینجور موارد شاید عقل و منطق قدرتش اینقدر زیاد باشه که دل رو مغلوب کنه و شکستش بده ... شاید منطق منم به احساسم پیروز بشه .. به هر حال منطق ه دیگه .. احساس که سرش نمیشه !
اما هرکی ندونه تو که خیلی خوب میدونی، من چقدر دلم تو رو می خواد . مگه نه ؟!!
مامان دلتنگت/ساعت ٣:٣١ دقیقه



می خوام باور کنم تا آخر عمر / کنارت سالها تحویل میشه ...