یکی شدن من وهمسرخوبمیکی شدن من وهمسرخوبم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره
زندگی ما زیر یه سقفزندگی ما زیر یه سقف، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره
وبلاگ نی نی مون وبلاگ نی نی مون ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

فرشته ی آسمونی من

دعای اومدنت

1391/9/16 1:39
نویسنده : مامانی
357 بازدید
اشتراک گذاری

ببخش مامانتو عزیزم

ببخش که این روزا مامانت خیلی بی حوصله و کم صبر شده

ببخش که زیاد نمیاد اینجا و زیاد برات نمی نویسه

نمیدونی مامانت یه سر داره و هزار سودا ........

خودشم دلش نمیخواد اینجوری باشه و این شرایط رو دوست نداره

اما چه میشه کرد دیگه .. مجبوره !

........................................................

مامانی

نمیدونم از چی و کجا بگم ...

دانشگاه که محیط و کلا همه چیزش هر روز داره برام غیر قابل تحمل تر از قبل میشه

.. همین یک هفته پیش دو تا از پسرای کلاسمون با هم دعوا کردن .. سر یه موضوع خیلی خیلی بی اهمیت ..!

در حدی که کار هر دوشون به آمبولانس کشید ....

یکی از استادهامون هم که تلافی یک نفر رو که از اون پیش آموزش بد گفته ، داره سر همه درمیاره

طوریکه همه مونو برای تحویل کار تو خرج انداخته و ....... خیلی کارا که الان حوصله ی گفتنش نیست ..

اصلا ولش کن . .. اینا که مهم نیست .

فقط و فقط چشمم به اون روزیه که این دوران دانشگاه تموم میشه و بی هیچ دغدغه اضافه ای فقط دغدغه های مادرانه دارم .

میدونم راحت نیست . اما هیچوقت نمیخوام به نبود این دغدغه ها فکر کنم . نبود این دغدغه های مادرانه یعنی نبود تو ......

و من نبود تو رو نمیتونم تحمل کنم .

.......................................................................................

روز٥آذر روز عاشورا بود و شبش میشد شام غزیبان ، تصمیم گرفتیم با بابا بریم حرم

بیرون حرم مردم شمع روشن میکنن . ما هم میخواستیم بریم همون بیرونش شمع روشن کنیم و بعد بریم داخل .

اما تا وقتی برسیم حرم از هر مغازه ای سوال می کردیم که " شمع دارین ؟ " بهمون می خندید !!!

آخه خیلی دیر راه افتاده بودیم و دیر وقت بود و همه ی مغازه ها شمعاشون تموم شده بود .

خیلی دلم گرفت ....نمیدونم چرا ... دوست داشتم منم شمع داشته باشم .

خلاصه دست خالی رفتیم اونجا وایسادیم . یه آقایی تو دستش یک بسته شمع داشت . به بابا گفتم  یکی دوتا ازش بگیر

بابا گفت نه .. زشته نمیگیرم .

خلاصه این شد که مجبور شدیم شمع هایی که روی زمین خاموش شده بود رو روشن کنیم و نیت کنیم . مثل همیشه نیت دل مامان و بابات تو بودی عزیز دلم .. اینکه خدا هروقت خواستیمت نو رو زودی بهمون بده البته اگر صلاحه و تو هم فرزند سالم و صالحی باشی برامون ان شالله

ان شالله خدا حاجت دل همه ی بنده هاش رو بده و همینطور ما رو متنظر

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان اتنا
23 آذر 91 17:17
کـــــــــآش درکودکیــــ میمآندیم......




آنجآییــــ که تـــــنــهآ




تـــلخی زندگیـــــمآن شــــربت تبـــمان بـــــود...



خیلی زیبا بود . ممنون