روزهای ملال آور من
درسته که حرف بی ربط زیاد می زنم اما ته ته دلم ، دلم خیلی تو رو میخواد
نمیدونم اگه تو نباشی چجوری زندگی کنم ..
میدونی ................... بعضی وقتا میزنه به سرم که همه چی رو ول کنم و بی خیال همه چیز شم و فقط به اومدن تو فکر کنم
خسته ام . نمیدونم چرا
نمیدونم چرا اینقدر بی حوصله و بی رمقم
از درس خوندن خسته شدم .. از کارهایی که برای خودم تراشیدم خسته شدم . اصلا نمیدونم آخرش به جایی میرسه یا نه
دلم بهونه میگیره خیلی .... خیلی بهونه گیر شدم
چند وقت پیش صورتم پر از جوش شده بود .. جوشهایی که هنور هم هست . دلم هم دردهای عجیب می گرفت
با خودم گفتم نکنه ...... نکنه یه جوونه ی کوچیک تو دلمه ... ترسیدم .. نمیدونم خوشحال شدم یا ناراحت
به بابا گفتم .. خوشحال شد و فکر کرد که حرفم جدیه در حالیکه میدونستم خبری نیست .. بهش گفتم نه بابا توهم بود ...
اما پیش خودم گفتم خب بد هم نمیشد اگه این توهم واقعی بود ... نمیدونم ......... نمیدونم چرا حرف دلم رو نمیزنم
نمیدونم چرا همش دارم وانمود میکنم که من الان دوست ندارم بچه داشته باشم . زوده .. شرایط باید جور بشه ... نمیدونم چرا حتی به خودم دارم دروغ میگم
اصلا این روزا کلا حالم خوش نیست ......................... کلا زندگی برام بی معنی و بی هدف شده .. یعنی خسته کننده شده
ملال آور و سخت
شاید مریض شدم ..؟!!! نمیدونم چمه
دلم تنگه . دلم بهونه میگیره . نمیدونم چی میخوام .
خدایا کمکم کن ..... 



روزهای ملال آور من
