یه حال خوش !
گلکم !
الان که دارم این مطالب رو می نویسم یه حس و حال خیلی قشنگ دارم ...
چند روز پیش برنامه ی ماه عسل یه کسی رو آورده بود که بازیگر بود و از سرنوشتش و اتفاقاتی که براش افتاده می گفت .
من اون برنامه رو ندیدم اما چون تعریفش رو شنیده بودم مشتاق شدم از اینترت دانلودش کنم . همین چند دقیقه ی پیش نشستم و فیلمش رو دیدم .
گاهی بعضی حرفا خیلی ساده است . اما همون حرفای ساده آدم رو تکون میده
اونقدر که نظرش راجع به همه ی چیزای اطرافش عوض میشه
توی این برنامه ایشون (پیام دهکردی) یه حرف خیلی خیلی قشنگ زد . گفت زمانی که از مرگ برگشتم زندگیم عوض شد . هرکاری میخوام بکنم از کوچکترین تا بزرگترین کارها با خودم میگم:
" شاید این آخرین بار باشه"
و اون کار رو با لذت تموم و با جون و دل انجام میدم ... حالا میخواد این کار یه چای خوردن ساده باشه یا بازی تو یه تئاتر بزرگ
و این فکر کاری با آدم میکنه که آدم زندگی رو همیشه زیبا می بینه و همیشه خوشحاله و همیشه لذت می بره
یه چیز دیگه هم گفت که خیلی به دلم نشست ...
گفت همیشه آدمهایی که وقتی باهاشون صحبت میکنی به دل میشینن و حس میکنی از حرف زدن باهاشون آرامش می گیری و ...... وقتی تو زندگیشون کنکاش کنی می بینی که یه زمانی تو زندگی یه غم خیلی بزرگ داشتن .....
میدونی یعنی چی ؟
یعنی غم داشتن ما رو بزرگ میکنه ....
خیلی این جمله رو قبول دارم
منم یه زمانی یه غم خیلی خیلی خیلی بزرگ تو زندگی داشتم که هنوزم دارم .
از دست دادن تنها برادرم..برادر بزرگترم توی اوج جوونی و زیبایی که دل همه رو سوزوند!
بعد از اون غم حس کردم دیگه هیچوقت نمیتونم شاد باشم . اما اینجوری نبود
اون غم بزرگ فقط دید منو به مسائل اطرافم عوض کرد . باعث شد بزرگتر بشم . باعث شد قدر آدمهای اطرافم و عزیزانم رو بیشتر بدونم ....
باعث شد به خدا نزدیکتر بشم . خیلی نزدیکتر ....
باعث شد دل و روحم برای پذیرفتن اشاره های خداوند آماده تر باشه
طوریکه با هر تلنگر کوچیکی منقلب میشم .. در حالیکه قبلا اینطوری نبودم
خلاصه اینکه عزیزکم داستانهای این دنیا و گذر از پیچ و خم هاش رو فقط وقتی می فهمی که به دنیا بیای ... از همون لحظه ی تولد سختی می کشی .... حتی با خود تولد سختی می کشی . گریه میکنی چون از یه فضای آروم و دوست داشتنی به یه فضای عجیب و غریب اومدی ..چون تا حالا تو هوا نفس نکشیده بودی و .... اما اینا برای بزرگ شدنت لازمه . برای سلامتیت لازمه و غم هم همینطوره چون برای سلامتی روح لازمه .
کوچولوی نازنین من . نمیدونم روزی میاد که این نوشته ها رو با چشمای قشنگت بخونی یا نه
اما اگه خوندی اینو همیشه به یاد داشته باش که به رنجهای دنیا به چشم رنج و مصیبت نگاه نکنی هرچند خیلی خیلی خیلی سخت باشن .. یاد بگیر که از همون رنجها پل بسازی . یاد بگیر که از همون رنجها یاد بگیری و اینو فراموش نکن زمانی شاید به بعضی رنجهایی که داشتی بخندی و بگی خدا رو شکر چیزی که میخواستم نشد .
و یا زمانی ممکنه بگی خدا رو شکر اون رنچ برام پیش اومد که الان خیلی چیزا رو بتونم بهتر درک کنم ...
همیشه این جمله رو می شنیدم که فکر کن آخرین باره
اما هیچوقت بهش دقیق نشده بودم و عمیق فکر نکرده بودم .
شاید این جمله بتونه زندگی من رو هم کاملا تغییر بده .. به شرطی که بتونم بهش عمل کنم . ان شاالله
عزیز دلم سه سال پیش تو یه روزی مثل امروز(مصادف با نیمه ی شعبان) من و بابایی خوبت جشن عروسی گرفتیم و رفتیم زیر یه سقف 
فکر میکنم تو این ساعت آرایشگاه بودم و تقریبا منتظر که بابا بیاد دنبالم
یادش به خیر
راستی امروز شد دوسال . دوسال از وقتی که وبلاگ داری .. تولد وبلاگت هم مبارک !
دوست دارم خیلی



یه حال خوش !
