یکی شدن من وهمسرخوبمیکی شدن من وهمسرخوبم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره
زندگی ما زیر یه سقفزندگی ما زیر یه سقف، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره
وبلاگ نی نی مون وبلاگ نی نی مون ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

فرشته ی آسمونی من

خونه تکونی

سلام مامانی سلام عشق من این روزا حسابی درگیر خونه تکونی شدم !! مامانت که اینقدر تو کار خونه تنبله این روزا حسابی زرنگ شده !!! امروز دانشگاه نرفتم و به کارای خونه رسیدم . الانم خسته بودم اومدم اینجا یه خرده پیش تو باشم ! الهی قربونت برم . یعنی پسری یا دختر ؟ یعنی شکل منی یا بابایی؟ البته اگه دختر بشی بیشتر مهمه که شکل من بشی ولی اگه پسر شدی به بابایی هم بری مهم نیست (شوخی)    یعنی اخلاقیات و روحیاتت بیشتر شبیه کدوممون میشه ؟‌ یعنی .......... وای چقدر دوست دارم جواب این سوالا رو بگیرم ! اما جواب این سوالا فقط با اومدن تو هست که پاسخ داده میشه قربون قدمهای نازنینت که روی چشمامون میذاری عزیز...
6 اسفند 1391

روز عشق

کوچولوی قشنگم سلام عزیز دلم..امروز اومدم تا به بهانه ی روز عشق(سپندارمذگان)که امروز هست بهت بگم : عاشقتم ! حتی الان که هنوز نیستی و هنوز وارد زندگی دو نفره ی ما نشدی سه روز پیش روز " ولنتاین " یا همون روز عشق بود . مثل همیشه بابایی منو با یه کادوی قشنگ سورپرایز کرد . البته من بهش گفته بودم که دوست دارم توی روز عشق خودمون هدیه به هم بدیم . اما باباییه دیگه .. ولنتاین با این همه تبلیغ به زور یادش میمونه چه برسه به روز عشق ایرانی که هنوز جا نیفتاده . دو روز قبل از روز ولنتاین من کلاس داشتم و بابایی منو برد رسوند دانشگاه . وقتی کلاسم تموم شد و بهش زنگ زدم که بیاد دنبالم گفت که یه کاری دارم و 10 دقیقه دیگه راه میفتم . ...
29 بهمن 1391

شروع ترم جدید و باز هم یک قدم نزدیکتر شدن به تو

سلام مامانی . دلم برات تنگ شده بود بعد از یه ماه و اندی بالاخره اومدم . البته اینو بگم که هرروز میومدم و به وبلاگت سر میزدم و تلگراف یا نظرات رو چک میکردم ولی پست نمیذاشتم . آخه چیز خاصی هم برای گفتن نداشتم . غیر از همون حرفهای همیشگی اما امروز اومدم بنویسم،گرچه چیز خاصی نیست و بازم روزمرگیه اما خواستم بگم به یادتم و بهت فکر میکنم همیشه بچه های کوچولو رو که می بینم قند تو دلم آب میشه .. با خودم میگم یعنی منم یه روزی مامان میشم ؟ ١١ بهمن رفتم خونه ی همون دوست صمیمی م که برات گفته بودم روز قبلش دخترش ٥ ماهه شده بود . نمیدونی چقد ناز و گوگولی مگولی شده بود البته یه خرده هم بی قراری میکرد و من خیلی سعی میکرد...
23 بهمن 1391

این روزا

دیروز بالاخره از یکی از درسام راحت شدم 7 بهمن هم از همه ش راحت میشم البته ترم جدید که شروع شه دوباره همه چی شروع میشه.... دوساعت توی رختخواب بودم ولی خوابم نبرد خدایا کی از این درد بی خوابی خلاصی پیدا میکنم من؟؟؟ امروز ساعت 7 صبح باید برم بیرون و تا ظهر کار اداری و بانکی دارم .. برای واریز شهریه ترم جدید و ..... رفتن به دانشگاه و ثبت نام و ..... اما خوابم نمی بره چند شبه با شربت کوفکس ( اکسپکتورانت) به زور خودمو میخوابونم اونم بدون اینکه سرما خورده باشم ....... آخه واقعا از بیخوابی عذاب میکشم . خوابم میاد و خوابم نمی بره هفته دیگه دو روزش تحویل کار دارم دو تا تحویل کار دیگه هم هفته بعدش دارم ... این دانشگاه ت...
21 دی 1391

محرم و صفر و یلدای خود را چگونه گذراندم

بازم یه غیبت نسبتا طولانی داشتم ..... هر بار میومدم  و وبلاگت سر میزدم نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیرفت ... یه خرده بی حوصله ام این روزا...........نمیدونم چرا ...... آخرین بار 21 آذر بود که وب رو آپ کردم . از بعدش برات بگم که روضه های مامانی شروع شد . 5 شب روضه داشتن از اول صفر تا پنجمش هر 5 شبش رو رفتم . البته پارسال مامانی اینا روضه نداشتن . این سومین بار بود که من تو روضه هاشون بودم . منظورم اینه که از موقع ازدواج ما تا حالا سومین باره روضه دارن و هر سال و سالهای آینده هم برقراره پارسال به دلایل خاصی نشد که بگیرن خلاصه اینکه مجبور شدم دو روز از دانشگاه غیبت کنم . البته مجبور نبودم ولی میشه گفت ب...
7 دی 1391

دعای اومدنت

ببخش مامانتو عزیزم ببخش که این روزا مامانت خیلی بی حوصله و کم صبر شده ببخش که زیاد نمیاد اینجا و زیاد برات نمی نویسه نمیدونی مامانت یه سر داره و هزار سودا ........ خودشم دلش نمیخواد اینجوری باشه و این شرایط رو دوست نداره اما چه میشه کرد دیگه .. مجبوره ! ........................................................ مامانی نمیدونم از چی و کجا بگم ... دانشگاه که محیط و کلا همه چیزش هر روز داره برام غیر قابل تحمل تر از قبل میشه .. همین یک هفته پیش دو تا از پسرای کلاسمون با هم دعوا کردن .. سر یه موضوع خیلی خیلی بی اهمیت ..! در حدی که کار هر دوشون به آمبولانس کشید .... یکی از استادهامون هم که تلافی یک نفر رو که از او...
16 آذر 1391

می خوام باور کنم تا آخر عمر / کنارت سالها تحویل میشه ...

امشب خوابم نمیبرد .. دلم بهونه می گرفت....نمیدونم چرا... دلم میخواست بازم بیام تو این فضای مجازی و با تو حرف بزنم! با تویی که نمیدونم کی میای ... نمیدونم دختری یا پسر ... نمیدونم اصلا میای یا نه...! با تویی که نیومده تمام ذهن منو به خودت مشغول کردی،‌ طوریکه هر شب قبل از خواب به این فکر میکنم که اگه کی بیای بهتره و هزار و یک برنامه برای اومدنت می چینم . بدون اینکه از فکرای تو سرم به کسی چیزی بگم .... بدون اینکه بدونم باید به حرف دلم گوش بدم یا به منطق مغزم ؟! به حرف دلم گوش بدم که میگه یه بچه میخوام که شب و روز رو باهاش سر کنم ...که وقت بی خوابی هاش تا صبح براش لالایی بخونم ... براش فرنی درست کنم ، غذاهای مخصو...
27 آبان 1391

کتاب کتاب !!!

سلام  گل باقالی    مامان چطوری ؟ مامان جونم دیشب با مامان جون و باباجون و بابا رفته بودیم نمایشگاه کتاب نمیدونی مامانی هر غرفه ای که می دیدم یه عالمه کتاب خوشگل واسه بچه ها داره همونجا وایمیستادم و نیگا میکردم و به تو فکر می کردم به غرفه ی کانون پرورش فکری که رسیدیم وایستادم و یه عالمه کتاب برات جمع کردم یه عالمه کتاب خوشگل که مطمئن بودم یه روزی از خوندنشون لذت می بری اما وقتی میخواستم پولشو حساب کنم آقاهه برگشت گفت : " فروش نداریم " فکر کن دیگه من چقدر ضایع شدم !!!!!! رفتم دوباره تمام کتابا رو دونه به دونه گذاشتم سر جاش اما عوضش چند تا کتاب دیگه خریدم که عکساشو برات میذارم . به...
21 ارديبهشت 1392