محرم و صفر و یلدای خود را چگونه گذراندم
بازم یه غیبت نسبتا طولانی داشتم .....
هر بار میومدم و وبلاگت سر میزدم نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیرفت ... یه خرده بی حوصله ام این روزا...........نمیدونم چرا ......
آخرین بار 21 آذر بود که وب رو آپ کردم .
از بعدش برات بگم که روضه های مامانی شروع شد . 5 شب روضه داشتن
از اول صفر تا پنجمش
هر 5 شبش رو رفتم .
البته پارسال مامانی اینا روضه نداشتن .
این سومین بار بود که من تو روضه هاشون بودم . منظورم اینه که از موقع ازدواج ما تا حالا سومین باره روضه دارن و هر سال و سالهای آینده هم برقراره
پارسال به دلایل خاصی نشد که بگیرن
خلاصه اینکه مجبور شدم دو روز از دانشگاه غیبت کنم . البته مجبور نبودم ولی میشه گفت بهانه ی خوبی بود برای غیبت کردن 
خلاصه اینکه یه خرده سخت بود ... ولی در کل دوست داشتم و خوب بود اون 5 شب .
یکشنبه ی بعد هم روضه های مامان جون (مامان بزرگ مادری بابات) شروع میشه و اونم 5 روزه و هر وقتشو که بشه سعی میکنم برم .
برای شنبه هم که روضه ی دختر خاله ی بابابزرگته به مامانی گفتم خبر میدم که میام یا نه .

آره دیگه ماه محرم و صفر همینه . البته واقعا حال و هواشو دوست دارم .
ولی خب راضی نگه داشتن همه و همه جا رفتن در حالیکه درس داری یه خرده سخته 
تازه فکر کن مامان جونت ( مامان خودم ) میگه ایشالا بریم یه خونه بزرگتر بخریم میخوام تو ماه محرم 10 شب روضه بگیرم ...
البته خوش به سعادت ما و مامان جون و بر منکرش لعنت ، ولی تو فکر کن دیگه من باید کل دوماه رو همش روضه باشم و یه جورایی صاحب مجلس .
البته از خدامه . اما همینطور که اینو از خدا میخوام دعا میکنم مشغله هام هم کمتر باشه و بتونم کمک کنم بهشون
حالا بگم از تاسوعا و عاشورای امسال
10 شب اول محرم هم خاله بابایی (یعنی بابای بابات) روضه داشتن . این روضه ایه که همیشه و هرسال میگیرن و پسر خودشون که روحانی هست میان و صحبت میکنن و روضه میخونن
هم مردونه دارن و هم زنونه . در خونشون رو هم به روی همه باز میذارن و از همه جای شهر میان تو خونشون
من امسال دو روز آخر رو رفتم . یعنی شب تاسوعا و شب عاشورا
امسال شب یلدا هم خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت . جای شما هم خالی بود حسابی مامانی
اول شب پیش مامان جون و باباجون و خاله ات اینا بودیم اما چون عمو و عمه ی بابات دعوت کرده بودن برای شام باید میرفتیم اونجا که البته بیرون شهر برگزار کرده بودن و تو خونه ی باباییت .
ولی فوق العاده خوش گذشت و شب به یاد موندنی ای بود .
یادم نمیاد این چند وقته به این اندازه خندیده باشم .
خصوصا آخر شب ...
اونشب ما ساعت دو و نیم نصفه شب رسیدیم خونه و تقریبا تا 2 اونجا بودیم .
زن عموی بابا زحمت کشیده بودن و قرمه درست کرده بودن + یه سالاد پر و پیمون و عمه ی بابا هم سوپ شیر درست کرده بودن و دسر هم که دیگه بود و حسابی خوردیم
تنقلات هم که تا دلت بخواد و بخور بخوری بود 

آقایون که بیشتر مشغول ورق بازی بودن ( البته نه با شرط بندی )
و ما خانوما هم آخر شب به یاد دوران کودکی اسم فامیل بازی میکردیم
و اونقدر سر همین اسم فامیل خندیدیم که روده بر شده بودیم 
آخه بعضیا سوژه بودن اصلا ..
دیگه بخوام از چلچله ی پلاستیکیو حرف ص دسته دار یا بی دسته بگم ، پست خیلی طولانی میشه 
اونشب خوشحال بودم چون مدتها بود شب یلدایی که این طوری دور همی و خنده و شوخی و بخور بخور بوده باشه نداشتیم و بیشتر خودمون بودیم . خصوصا که نه مامان و بابای من خیلی پایبند به این رسم و رسومات هستن نه مامان و بابای بابا .
اما امسال به خاطر نیایش جون که فهمیده تر شده سعی کردن که تا جاییکه میشه رسم و رسومات رو اجرا کنن تا اونم لذت ببره و کیف کنه
مامان جون که کدویی در حد مراسم هالووین درست کرده بودن
و شوهر خواهر گرامی (شوهر خاله ی شما) هندوانه ای در سطح تیم ملی
با تزئینات خاص و ویژه شب یلدا !
(خب این بود انشای من ) 



محرم و صفر و یلدای خود را چگونه گذراندم
