یکی شدن من وهمسرخوبمیکی شدن من وهمسرخوبم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره
زندگی ما زیر یه سقفزندگی ما زیر یه سقف، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره
وبلاگ نی نی مون وبلاگ نی نی مون ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

فرشته ی آسمونی من

محرم و صفر و یلدای خود را چگونه گذراندم

1391/10/7 3:30
نویسنده : مامانی
307 بازدید
اشتراک گذاری

بازم یه غیبت نسبتا طولانی داشتم .....

هر بار میومدم  و وبلاگت سر میزدم نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیرفت ... یه خرده بی حوصله ام این روزا...........نمیدونم چرا ......

آخرین بار 21 آذر بود که وب رو آپ کردم .

از بعدش برات بگم که روضه های مامانی شروع شد . 5 شب روضه داشتن

از اول صفر تا پنجمش

هر 5 شبش رو رفتم .

البته پارسال مامانی اینا روضه نداشتن .

این سومین بار بود که من تو روضه هاشون بودم . منظورم اینه که از موقع ازدواج ما تا حالا سومین باره روضه دارن و هر سال و سالهای آینده هم برقراره

پارسال به دلایل خاصی نشد که بگیرن

خلاصه اینکه مجبور شدم دو روز از دانشگاه غیبت کنم . البته مجبور نبودم ولی میشه گفت بهانه ی خوبی بود برای غیبت کردن زبان

خلاصه اینکه یه خرده سخت بود ... ولی در کل دوست داشتم و خوب بود اون 5 شب .

یکشنبه ی بعد هم روضه های مامان جون (مامان بزرگ مادری بابات) شروع میشه و اونم 5 روزه و هر وقتشو که بشه سعی میکنم برم .

برای شنبه هم که روضه ی دختر خاله ی بابابزرگته به مامانی گفتم خبر میدم که میام یا نه .

نیشخند

آره دیگه ماه محرم و صفر همینه . البته واقعا حال و هواشو دوست دارم .

ولی خب راضی نگه داشتن همه و همه جا رفتن در حالیکه درس داری یه خرده سخته اوه

تازه فکر کن مامان جونت ( مامان خودم ) میگه ایشالا بریم یه خونه بزرگتر بخریم میخوام تو ماه محرم 10 شب روضه بگیرم ... ابرو البته خوش به سعادت ما و مامان جون و بر منکرش لعنت ، ولی تو فکر کن دیگه من باید کل دوماه رو همش روضه باشم و یه جورایی صاحب مجلس .

البته از خدامه . اما همینطور که اینو از خدا میخوام دعا میکنم مشغله هام هم کمتر باشه و بتونم کمک کنم بهشون

حالا بگم از تاسوعا و عاشورای امسال

10 شب اول محرم هم خاله بابایی (یعنی بابای بابات) روضه داشتن . این روضه ایه که همیشه و هرسال میگیرن و پسر خودشون که روحانی هست میان و صحبت میکنن و روضه میخونن

هم مردونه دارن و هم زنونه . در خونشون رو هم به روی همه باز میذارن و از همه جای شهر میان تو خونشون

من امسال دو روز آخر رو رفتم . یعنی شب تاسوعا و شب عاشورا 

 

امسال شب یلدا هم خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت . جای شما هم خالی بود حسابی مامانی

اول شب پیش مامان جون و باباجون و خاله ات اینا بودیم اما چون عمو و عمه ی بابات دعوت کرده بودن برای شام باید میرفتیم اونجا که البته بیرون شهر برگزار کرده بودن و تو خونه ی باباییت .

ولی فوق العاده خوش گذشت و شب به یاد موندنی ای بود .

یادم نمیاد این چند وقته به این اندازه خندیده باشم .

خصوصا آخر شب ...

اونشب ما ساعت دو و نیم نصفه شب رسیدیم خونه و تقریبا تا 2 اونجا بودیم .

زن عموی بابا زحمت کشیده بودن و قرمه درست کرده بودن + یه سالاد پر و پیمون و عمه ی بابا هم سوپ شیر درست کرده بودن و دسر هم که دیگه بود و حسابی خوردیم

تنقلات هم که تا دلت بخواد و بخور بخوری بود نیشخندخوشمزه

آقایون که بیشتر مشغول ورق بازی بودن ( البته نه با شرط بندی ) چشمک و ما خانوما هم آخر شب به یاد دوران کودکی اسم فامیل بازی میکردیم

و اونقدر سر همین اسم فامیل خندیدیم که روده بر شده بودیم قهقهه

آخه بعضیا سوژه بودن اصلا ..

دیگه بخوام از چلچله ی پلاستیکیو حرف ص دسته دار یا بی دسته بگم ، پست خیلی طولانی میشه  خنده

اونشب خوشحال بودم چون مدتها بود شب یلدایی که این طوری دور همی و خنده و شوخی و بخور بخور بوده باشه نداشتیم و بیشتر خودمون بودیم . خصوصا که نه مامان و بابای من خیلی پایبند به این رسم و رسومات هستن نه مامان و بابای بابا .

اما امسال به خاطر نیایش جون که فهمیده تر شده سعی کردن که تا جاییکه میشه رسم و رسومات رو اجرا کنن تا اونم لذت ببره و کیف کنه

مامان جون که کدویی در حد مراسم هالووین درست کرده بودن چشمک و شوهر خواهر گرامی (شوهر خاله ی شما) هندوانه ای در سطح تیم ملی نیشخند با تزئینات خاص و ویژه شب یلدا !

 

(خب این بود انشای من ) چشمک

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامان اتنا
8 دی 91 1:01
سلام عزیزم امیدوارم هر جا هستی شاد وسرحال وسالم باشی.


سلام
ممنونم . همینطور شما دوست خوبم


نگاری
8 دی 91 16:28
ماشاالله
چقدر سرت شلوغ پلوغ بوده


مرسی که حوصله کردید وخوندید
کاکل زری یا ناز پری
13 دی 91 14:39
چه قشنگنوشتی آسمونی جان همه چیزو ذکر کردی و ما هم لذتشو بردیم. انشاالله همه حاجت روا بشت شما هم همین طور


ممنونم دوست خوبم
لطف دارین ..
انشاالله شما هم همینطور
مرسی عزیزم
♥ الهه مامان روشا جون♥
17 دی 91 15:37
سلام دوست جونم.ببخش که دیر اومدم پیشت.آخه شما برای من نظر گذاشته بودید ولی از اون جایی که آدرس وبم تغییر کرده و دیر متوجه نظرت شدم الان خدمت رسیدم.
آدرس جدید رو برات میذارم دوست داشتی بیا پیشمون.
www.fereshteyeasemuni.niniweblog.com


سلام
خواهش میکنم عزیزم
ممنونم بابت آدرس
الان از وب جدید روشا جون میام و برات نظر گذاشتم
شاد باشی
نگاری
18 دی 91 15:50
کجایی؟
نیستی؟


ممنون که همیشه بهم سر میزنید
پایان ترمه و گرفتاری دیگه..چه میشه کرد..
ایشالا میام.. مرسی