یکی شدن من وهمسرخوبمیکی شدن من وهمسرخوبم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره
زندگی ما زیر یه سقفزندگی ما زیر یه سقف، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره
وبلاگ نی نی مون وبلاگ نی نی مون ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

فرشته ی آسمونی من

روز عشق

1391/11/29 20:08
نویسنده : مامانی
824 بازدید
اشتراک گذاری

کوچولوی قشنگم سلام

عزیز دلم..امروز اومدم تا به بهانه ی روز عشق(سپندارمذگان)که امروز هست بهت بگم : عاشقتم ! حتی الان که هنوز نیستی و هنوز وارد زندگی دو نفره ی ما نشدی

سه روز پیش روز " ولنتاین " یا همون روز عشق بود .

مثل همیشه بابایی منو با یه کادوی قشنگ سورپرایز کرد . البته من بهش گفته بودم که دوست دارم توی روز عشق خودمون هدیه به هم بدیم . اما باباییه دیگه .. ولنتاین با این همه تبلیغ به زور یادش میمونه چه برسه به روز عشق ایرانی که هنوز جا نیفتاده .

دو روز قبل از روز ولنتاین من کلاس داشتم و بابایی منو برد رسوند دانشگاه . وقتی کلاسم تموم شد و بهش زنگ زدم که بیاد دنبالم گفت که یه کاری دارم و 10 دقیقه دیگه راه میفتم .

تعجب کردم اما ذهنم سمت این موضوع نرفت که میخواد برام کادو بگیره .

وقتی اومد دنبالم بهش گفتم این چه کاری بود که از من مهمتر بود ؟ یالا بگو ! (البته با مهربونی نه با بداخلاقی)

بابا هم خندید و گفت هیچی از شما مهمتر نیست !

از خنده های مرموزش دوزاریم افتاد که نکنه رفته بوده چیزی بخره و دیگه چیزی نگفتم .

بعد از چند دقیقه پیش خودم گفتم اگه امشب به من کادو بده که نمیشه من دست خالی باشم . واسه همین بهش گفتم بیا بریم الان برات هندزفری بخرم برای تو ماشین .

گفت : چرا؟

گفتم : مگه نگفتی لازم داری ؟

گفت : به چه مناسبت ؟

یه کم مکث کردم و گقتم ....... حالا فکر کن برای ولنتاین !

میخواست مثلا بگه من نمیدونستم ! گفت : مگه ولنتاین امروزه ؟ (درحالیکه فکر میکرد همون روزه )

گفتم : نه دو روز دیگه است

یهو خورد تو پرش ! گفت : نه ولنتاین امروزه

گفتم : نه عزیزم پس فرداست نیشخند 

دیگه مطمئن شده بودم که فکر کرده ولنتاین اونروزه و رفته یه چیزی خریده ..

آخه پارسال هم یه ماه جلوتر کادوی ولنتاین رو بهم داد و گفت فکر کردم امروزه ! (البته بهتر چون فروشنده ها به اسم ولنتاین تیغش نزدن ! )

خلاصه وقتی رسیدیم خونه برای اینکه میخواست کادو رو من نبینم بهم گفت چیزی از سوپر لازم نداری؟ منم گفتم : چرا و چیزی رو که میخواستم بهش گفتم و اون رفت تا بخره و منم رفتم بالا تو خونه

بعد از چند دقیقه که اومد دیدم یه چیزی رو پشتش قایم کرده

به شوخی بهم گفت تو توی اتاق کاری نداری ؟

منم با خنده رفتم تو اتاق و چند دقیقه بعد که اومدم بیرون دیدم کادو رو گذاشته رو میز و خودش رفته تو یه اتاق دیگه

چندوقت قبلش من عروسک اسکندرخان رو توی یه مغازه ای دیده بودم و گفته بودم که دوست دارمش و بابایی هم یادش مونده بود

وقتی از اتاق اومدم بیرون دیدم یه دونه از همون عروسکا البته دخترش ! که میگفت اسمش "سلناز" ه(ولی نمیدونم درسته یا نه) از تو یه ساک که رو میز بود سرشو آورده بیرون . خیلی بامزه بود .

رفتم و ساک رو برداشتم و اونم با خنده از تو اتاق اومد بیرون و ازش تشکر کردم .

یه شال و یه گل کاغذی و یه بسته شکلات که شکل قلب بود هم گرفته بود برام .

که همشون قشنگ بودن و با سلیقه انتخاب شده بودن . دست همسر مهربونم درد نکنه 

 

 وقتی ازش پرسیدم که چرا دو روز زودتر؟

گفت که وقتی منو گذاشته کلاس رفته خونه مامانش .

مامانش چون همونروز براش یه اس ام اس ولنتاین اومده بوده فکر کرده که اونروز(24 بهمن)ولنتاینه و به بابایی گفته امروزه

بابایی هم سریع بلند شده بره بیرون تا چیزی بخره و مامانش هم باهاش رفته

با اینکه بابایی از بودن این وبلاگ خبر نداره اما به خاطر اینکه یه روزی میخوام بهش نشون بدم و شاید این چیزا رو بخونه همینجا میگم که خیلی دوستش دارم و به خاطر اینکه اینقدر به این چیزا اهمیت میده و سعی میکنه محبتش رو به هر طریقی ابراز کنه ازش ممنونم .

همسر عزیزم همیشه قدردان محبتت هستم و همیشه عاشقتم

واما

ازخودم بگم که فردای اونروز چیکار کردم و چی برای بابایی خریدم ..

فرداش بابایی بعدازظهر کلاس داشت . بهش گفتم بعد از کلاست از همون مغازه ای که سلناز رو خریدی داداشش رو هم بگیر(اسکندرخان) و پولشو جلو جلو بهش دادم و گفتم منم دوست دارم اونو واسه تو بگیرم اما اینجاها نداره پس خودت بگیر اما به حساب من

خاله جونت(خواهر من) هم خونه مامان جون اینا بودن و بعد از رفتن بابایی با هم رفتیم همین مغازه های اطراف خونه و از اون جاییکه اینجاها چیز خاصی نداره یه آویز موبایل برای بابایی گرفتم که الان وصل کرده به سوئیچ ماشینش و یه رکابی نیشخندکه عضو جدانشدنی هدیه های آقایونه ! (البته از شوخی گذشته خداییش لازم هم داشت) 

بعدشم اومدم خونه و کادوش کردم و گذاشتمش رو میز .. یعنی مثل خودش عمل کردم چشمکخندونک

چراغا رو هم خاموش کردم و رفتم خونه مامان جون (که واحد روبرویی ما هستن) که مثلا وقتی اومد و چراغو روشن کرد این کادو رومیز توجهشو جلب کنه و سورپرایز بشه !!ابرو ولی ای دل غافل ! چشم

وقتی بابا اومد بهم اس داد که تو خونه است و من رفتم پیشش

اما فهمیدم که کادوی به اون تابلویی با کاغذ کادو ی صورتی رو روی میز ندیده !

وایستاده بود تو آشپزخونه و میگفت گرسنمه و مشغول خوردن بود

منم همینطوری وایستادم و شروع کردم به صحبت کردن باهاش تا ببینم بالاخره کی چشمش به کادو میفته

تا اینکه بالاخره بعداز7-8 دقیقه،کادو رو دید و منم واکنشم این بود خنثی

و بعدشم بازشون کرد 

 

دیگه عکس رکابی رو نذاشتم خندونک

خیلی  از اون آویز  موبایل خوشش اومد  و سریع وصلش کزد به جاسوئیچی ش لبخند

 اینم از ولنتاین امسال ما . ان شالله هر وقت اومدی با این دوقلوهای خوشگل بازی کنی  قلب

اینم عکس دو نفره سلناز و اسکندر :)


 

دوستت دارم مامانی

میبوسمت از همین فاصله ماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان اتنا
30 بهمن 91 14:23
روز عشقتون مبارک .ایشالله سالیان سال با دلی پر از خاطره این روز قشنگ رو جشن بگیرید .هدیه هاتون خیلی قشنگه.


ممنون عزیزم
انشالله که برای شما هم همینطور باشه
چشماتون قشنگ میبینه
ممنون اومدین