روز عشق
کوچولوی قشنگم سلام
عزیز دلم..امروز اومدم تا به بهانه ی روز عشق(سپندارمذگان)که امروز هست بهت بگم : عاشقتم ! حتی الان که هنوز نیستی و هنوز وارد زندگی دو نفره ی ما نشدی
سه روز پیش روز " ولنتاین " یا همون روز عشق بود .
مثل همیشه بابایی منو با یه کادوی قشنگ سورپرایز کرد . البته من بهش گفته بودم که دوست دارم توی روز عشق خودمون هدیه به هم بدیم . اما باباییه دیگه .. ولنتاین با این همه تبلیغ به زور یادش میمونه چه برسه به روز عشق ایرانی که هنوز جا نیفتاده .
دو روز قبل از روز ولنتاین من کلاس داشتم و بابایی منو برد رسوند دانشگاه . وقتی کلاسم تموم شد و بهش زنگ زدم که بیاد دنبالم گفت که یه کاری دارم و 10 دقیقه دیگه راه میفتم .
تعجب کردم اما ذهنم سمت این موضوع نرفت که میخواد برام کادو بگیره .
وقتی اومد دنبالم بهش گفتم این چه کاری بود که از من مهمتر بود ؟ یالا بگو ! (البته با مهربونی نه با بداخلاقی)
بابا هم خندید و گفت هیچی از شما مهمتر نیست !
از خنده های مرموزش دوزاریم افتاد که نکنه رفته بوده چیزی بخره و دیگه چیزی نگفتم .
بعد از چند دقیقه پیش خودم گفتم اگه امشب به من کادو بده که نمیشه من دست خالی باشم . واسه همین بهش گفتم بیا بریم الان برات هندزفری بخرم برای تو ماشین .
گفت : چرا؟
گفتم : مگه نگفتی لازم داری ؟
گفت : به چه مناسبت ؟
یه کم مکث کردم و گقتم ....... حالا فکر کن برای ولنتاین !
میخواست مثلا بگه من نمیدونستم ! گفت : مگه ولنتاین امروزه ؟ (درحالیکه فکر میکرد همون روزه )
گفتم : نه دو روز دیگه است
یهو خورد تو پرش ! گفت : نه ولنتاین امروزه
گفتم : نه عزیزم پس فرداست
دیگه مطمئن شده بودم که فکر کرده ولنتاین اونروزه و رفته یه چیزی خریده ..
آخه پارسال هم یه ماه جلوتر کادوی ولنتاین رو بهم داد و گفت فکر کردم امروزه ! (البته بهتر چون فروشنده ها به اسم ولنتاین تیغش نزدن ! )
خلاصه وقتی رسیدیم خونه برای اینکه میخواست کادو رو من نبینم بهم گفت چیزی از سوپر لازم نداری؟ منم گفتم : چرا و چیزی رو که میخواستم بهش گفتم و اون رفت تا بخره و منم رفتم بالا تو خونه
بعد از چند دقیقه که اومد دیدم یه چیزی رو پشتش قایم کرده
به شوخی بهم گفت تو توی اتاق کاری نداری ؟
منم با خنده رفتم تو اتاق و چند دقیقه بعد که اومدم بیرون دیدم کادو رو گذاشته رو میز و خودش رفته تو یه اتاق دیگه
چندوقت قبلش من عروسک اسکندرخان رو توی یه مغازه ای دیده بودم و گفته بودم که دوست دارمش و بابایی هم یادش مونده بود
وقتی از اتاق اومدم بیرون دیدم یه دونه از همون عروسکا البته دخترش ! که میگفت اسمش "سلناز" ه(ولی نمیدونم درسته یا نه) از تو یه ساک که رو میز بود سرشو آورده بیرون . خیلی بامزه بود .
رفتم و ساک رو برداشتم و اونم با خنده از تو اتاق اومد بیرون و ازش تشکر کردم .
یه شال و یه گل کاغذی و یه بسته شکلات که شکل قلب بود هم گرفته بود برام .
که همشون قشنگ بودن و با سلیقه انتخاب شده بودن . دست همسر مهربونم درد نکنه





وقتی ازش پرسیدم که چرا دو روز زودتر؟
گفت که وقتی منو گذاشته کلاس رفته خونه مامانش .
مامانش چون همونروز براش یه اس ام اس ولنتاین اومده بوده فکر کرده که اونروز(24 بهمن)ولنتاینه و به بابایی گفته امروزه
بابایی هم سریع بلند شده بره بیرون تا چیزی بخره و مامانش هم باهاش رفته
با اینکه بابایی از بودن این وبلاگ خبر نداره اما به خاطر اینکه یه روزی میخوام بهش نشون بدم و شاید این چیزا رو بخونه همینجا میگم که خیلی دوستش دارم و به خاطر اینکه اینقدر به این چیزا اهمیت میده و سعی میکنه محبتش رو به هر طریقی ابراز کنه ازش ممنونم .
همسر عزیزم همیشه قدردان محبتت هستم و همیشه عاشقتم
واما
ازخودم بگم که فردای اونروز چیکار کردم و چی برای بابایی خریدم ..
فرداش بابایی بعدازظهر کلاس داشت . بهش گفتم بعد از کلاست از همون مغازه ای که سلناز رو خریدی داداشش رو هم بگیر(اسکندرخان) و پولشو جلو جلو بهش دادم و گفتم منم دوست دارم اونو واسه تو بگیرم اما اینجاها نداره پس خودت بگیر اما به حساب من
خاله جونت(خواهر من) هم خونه مامان جون اینا بودن و بعد از رفتن بابایی با هم رفتیم همین مغازه های اطراف خونه و از اون جاییکه اینجاها چیز خاصی نداره یه آویز موبایل برای بابایی گرفتم که الان وصل کرده به سوئیچ ماشینش و یه رکابی
که عضو جدانشدنی هدیه های آقایونه ! (البته از شوخی گذشته خداییش لازم هم داشت)
بعدشم اومدم خونه و کادوش کردم و گذاشتمش رو میز .. یعنی مثل خودش عمل کردم 


چراغا رو هم خاموش کردم و رفتم خونه مامان جون (که واحد روبرویی ما هستن) که مثلا وقتی اومد و چراغو روشن کرد این کادو رومیز توجهشو جلب کنه و سورپرایز بشه !!
ولی ای دل غافل ! 
وقتی بابا اومد بهم اس داد که تو خونه است و من رفتم پیشش
اما فهمیدم که کادوی به اون تابلویی با کاغذ کادو ی صورتی رو روی میز ندیده !
وایستاده بود تو آشپزخونه و میگفت گرسنمه و مشغول خوردن بود
منم همینطوری وایستادم و شروع کردم به صحبت کردن باهاش تا ببینم بالاخره کی چشمش به کادو میفته
تا اینکه بالاخره بعداز7-8 دقیقه،کادو رو دید و منم واکنشم این بود 
و بعدشم بازشون کرد

دیگه عکس رکابی رو نذاشتم 

خیلی از اون آویز موبایل خوشش اومد و سریع وصلش کزد به جاسوئیچی ش 
اینم از ولنتاین امسال ما . ان شالله هر وقت اومدی با این دوقلوهای خوشگل بازی کنی 

دوستت دارم مامانی
میبوسمت از همین فاصله 



روز عشق
