تولد بابا .. وبلاگ .. سالروز عروسی !!!!
سلام مامانی قشنگم
این روزا اینقدر سرم شلوغه که واقعا نمیدونم چجوری روزامو شب میکنم
مثلا دیروز دلم میخواست بیام و برات بنویسم چون یه مناسبتی داشت که برام مهم بود ولی نشد .. چه کنم دیگه
خودمم از این وضعیت خیلی خسته شدم خیلی
دلم میخواد فقط یه روز باشه که کار نداشته باشم فقط یه روز
حالا عیبی نداره بذار چیزایی که میخواستم بگم و تاریخشون گذشته رو الان بگم :
٤ مرداد تولد بابایی بود . بابات ٢٦ ساله شد !
براش یه جشن کوچولو تو خونه ی مامانی گرفتیم . اینم عکس کیکش !!!!

شب قبل از شب تولدش با هم رفتیم و از پروما براش دو تا شلوار گرفتم . آخه واسه سالگرد ازدواج نتونستم چیزی بخرم و به جاش برای بابایی دو تا شلوار گرفتم به دو منظور تولد و سالگرد ازدواج !
که خب سلیقه ی خودش هم بود و مبارکش باشه
بابایی جون و مامانی جونتم یه کارت هدیه دادن که ١٠٠٠٠٠ تومن توش بود و عمو علیرضا هم ١٥٠٠٠ تومن کادو داد و جات خالی بود حسابی .
فرداش هم به دعوت فرنگیس و همسرش احسان خان رفتیم باغ پونه برای افطار
که البته فقط ما نبودیم . ویدا و نفیسه جون که تا حدی باهاشون آشنایی داشتم هم با شوهراشون اومدن و بابایی هم باهاشون آشنا شد . فرنگیس جون افطارو خودش درست کرده بود و رفتیم اونجا و خیلی خوش گذشت و حسابی گفتیم و خندیدیم و بازی کردیم ... البته من خیلی کار داشتم ولی دعوت فرنگیس جونو نمی شد رد کرد !
و بگم از دیروز که یه مناسبت خاص داشت ،اگه گفتی !!!
آآآآآآآآآآآفریننننننننن
دیروز روزی بود که من و بابایی خوبت رفتیم زیر یه سقف . یعنی دیروز دو سال از روز عروسیمون گذشت .
و البته وبلاگ شما هم دیروز یک ساله شد !!!
البته اینو بگم که من توی تاریخ ٥ مرداد ٩٠ یه وبلاگ دیگه برای شما ساخته بودم اما چون از اسمش راضی نبودم یه مدت بعد مطالبش رو به اینجا انتقال دادم و حذفش کردم .
اما به هر حال از نظر من وبت یک ساله شده
سالروز به وجود اومدن این خونه ی مجازی هم مبارک ...
راستی امروزم جهاز برون دختر خاله ی باباست ... یه دنیا کار دارم و حالا باید مهمونی هم برم .. تازه هفته دیگه که یه جورایی هر شب افطار دعوتیم ...ای خدا خودت یه کاری کن که وقت کم نیارم
...........
دوست دارم مامانی خیلی زیاد
میبوسمت
شبت به خیر



تولد بابا .. وبلاگ .. سالروز عروسی !!!!
