یکی شدن من وهمسرخوبمیکی شدن من وهمسرخوبم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره
زندگی ما زیر یه سقفزندگی ما زیر یه سقف، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره
وبلاگ نی نی مون وبلاگ نی نی مون ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

فرشته ی آسمونی من

دغدغه ی این روزهای من

1391/5/2 13:31
نویسنده : مامانی
454 بازدید
اشتراک گذاری

دلم برای اینجا تنگ شده بود

برای تو

هنوزم نمیدونم واقعا .....

انگار با خودم کنار نیومدم . 

میدونم وجود بچه تو زندگی چقدر شیرینه . خیلللللیییییییی خیلللللللییییییییی . 

خصوصا اوایلش که بچه ها خیلی شیرینن و خوردنی 

اما هنوزم انگار دغدغه هایی تو ذهنمه که باعث میشه بترسم .

احساس میکنم بعد از اومدن یه بچه ی قشنگ و دوست داشتنی دیگه اگه بتونمم ، نمیخوام که وقتم رو برای چیز دیگه ای جز اون بذارم .

و این یعنی کنار گذاشتن همه چیز ..همه ی علایقم ، تا سالها ... 

آخه من هنوز به اون مرحله ای که میخوام نرسیدم . اگه تو کاری که دوسش دارم استاد بودم غمی نداشتم . چون یه آدم که استاد یه کار باشه تو سخت ترین شرایطم کار میکنه 

اما من که هنوز دارم مراحل اموزشی رو طی میکنم کافیه یه بچه بیاد تو زندگیم که ... اخه میدونی همیشه برداشتن قدمهای اول سخت ترین کاره 

بعد از یه مدتی آدم میفته روی قلتک و دیگه تو هر شرایطی میتونه کار کنه 

اما من هنوز اول راهم .

و حتی تا یک سال دیگه هم به اون مرحله ی که میخوام نمیرسم . 

و اگه یک سال دیگه تصمیم به داشتن تو بگیریم شاید تمام این چیزهایی هم که تا الان یاد گرفتم از ذهنم بره و فقط و فقط به تو فکر کنم که در واقع بایدم اینطور باشه

اما اینجوری بعد از چند سال وقتی تو بری مدرسه ، وقتی گاهی بیکار باشم و دلم میخواد به کاری که عشقمه بپردازم ، می بینم که هیچی تو چنته ندارم .... و خالی ام .

و اونموقع از صفر شروع کردن کار خیلی سختیه ............

به خاطر همینه که می ترسم . 

راستش تا همین چند وقت پیش خیلی هم این قضیه برام مهم نبود یعنی در واقع اینقدر عاشق این بودم که مادر شم که اصلا به این موضوع فکر نمی کردم

اما یه نفر حرفایی بهم زد که خیلی روم تاثیر گذاشت 

خیلی به حرفاش فکر کردم و واقعا به این نتیجه رسیدم که درست میگه .

بهم گفت : 

آدما تو زندگی ازدواج میکنن و بچه دار میشن . ازدواج رو که همه باید بکنن چون اصلا ادم سالم آدمیه که ازدواج کنه 

اما در مورد بچه هر آدمی باید واقعا با خودش به نتیجه برسه .

آدمی که بچه میخواد باید اینو بدونه که همیشه زندگی براش مثل روزهای اول نیست . یه روزی میرسه که پیر میشی و از صبح تا شب باید چشمت رو به در بدوزی که بچه ها و نوه هات بیان خونه ت .

و در واقع احساس میکنی که وقتی اونا نیستن تو هم کاری برای انجام دادن نداری . عشقی نداری ، دغدغه ای نداری 

انگار منتظر مرگ نشستی ........... و شادی ِ تو زمانیه که بچه هات در خونه ت رو بزنن . بچه های گرفتار ، بچه های بچه دار ، بچه های پر مشغله .....

مثل الانِ خودمون و شاید بدتر .

اونوقته که با خودت میگی کاش عشق دیگه ای هم تو زندگیم بود . کاش یه کاری رو هم برای خودم یاد میگرفتم، برای دلم .....

یه کاری که باهاش عشق کنم . کاری که احساس کنم رسالت منه و باید اونو به انجام برسونم .

و اونوقته که یاد عشق هایی میفتی که تو زندگی داشتی و به خاطر شوهر و بچه و زندگی ، هیچوقت فرصت نشد که بری دنبالشون و اونموقع برای این که بری دنبالشون دیگه خیلی دیر شده .

آخه دیگه ذهنتم مثل زمان جوونیت نیست که بتونه به خوبی یاد بگیره و در واقع سن الان تو سنیه که باید یاد بگیری و ذخیره کنی برای اونموقع .

دقیقا درست میگفت . 

هرچند شاید بگی بزرگترین رسالت یک زن اینه که برای بچه هاش مادر خوبی باشه و اونا رو خوب تربیت کنه و برای شوهرش ، زن کاملی باشه ..قبول دارم . اما حس میکنم همش این نیست ..گاهی باید اگر می تونیم به استعدادها و علایق و توانایی هامون هم بپردازیم .....

البته زندگی با وجود بچه  درسته که یه زندگی پر چالش و فراز و نشیب دار و شاید کمی سخت باشه،اما زندگی بدون بچه شاید هزاران برابر سخت تر باشه . چون هیچ چیزی وجود نداره که تو رو مجبور کنه جلو بری ، یاد بگیری ، شاد باشی ، هدف داشته باشی و خیلی چیزای دیگه 

من هیچوقت در مورد بچه نداشتن فکر نکردم و نمیتونم فکر کنم .

و میدونم که بچه باید باشه حداقل برای من . 

اما اگه تا الان فکر میکردم یک سال دیگه این امادگی رو دارم الان دارم به این فکر میکنم که تا یکسال دیگه واقعا نمیتونم به جایی برسم که بگم آره الان این زندگی کاری ایده آل منه و دیگه میتونم آزادانه به دغدغه ی همیشگی م که هنر بوده و هست،بپردازم؟

در حالیکه دلم برای داشتن بچه پر پر میزنه اما گاهی وقتا یه چیزی تو وجود آدم هست که میگه : برای من کی میخوای وقت بذاری ؟

پس کی میخوای جواب منو بدی ؟

کی میخوای به خواسته های من جواب یدی ....؟

و این همون آدم درونمونه که همیشه تشنه ی رسیدن به اون چیزیه که عشقشه ...

و ما هی سرکوبش میکنیم و میگیم الان بچه ام اینجوره و الان شوهرم اونجور..الان مشغله های زندگی نمیذاره ..(در واقع زندگی دیگران..اما دیگرانی که برای آدم خیلی مهم هستن) ....... و همین میشه که یه روزی میبینیم ای دل غافل

عمر گذشت و به هدفمون نرسیدیم . به اون چیزی که انگار برای اون آفریده شده بودیم و اون چیزی که خدا عشق و استعدادش رو تو وجودمون گذاشت و ازش استفاده نکردیم .

اما بین همه ی این بالا و پایین ها و فکرا و ......... یه چیزی هست که آزارم میده .

اینکه میدونم وقتی درسم تموم شه دیگه واقعا نمیتونم حرفی بزنم . آخه خودخواهیه اگه همش هم به خودم فکر کنم .

میدونم حتی اگه آمادگیشو در خودم نبینم بازم به خاطر دیگران و مخصوصا همسرم باید ...

البته من واقعا عاشق بچه ام . خیلی ....... خیلی زیاد .

اما میترسم ...از خیلی چیزها .... 

اصلا میگن اول باید پدر و مادر شد و بعد بچه دار !!

ولی چجوری ؟ یعنی ما الان پدر و مادر هستیم که بتونیم ...نمیدونم . 

نمیدونم .

آسمونی من برام دعا کن که تا وقت اومدنت بتونم کمی خودم رو به هدفهام نزدیکتر کنم . چون وقتی پاسخگوی نیاز روحی خودم باشم یقینا مادر بهتری هم برای تو خواهم بود .

همیشه دوستت دارم و بدون که همیشه برای بودن و داشتنت لحظه شماری میکنم .

میبوسمت 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

سمانه(مامان محمدرهام)
5 مرداد 91 3:07
سالگرد ازدواجتون مبارکککککککککک


ممنون عزززییییزممممم از محبتت
سپیده
5 مرداد 91 11:16
سلام. تولد کوچولوتون مبارک. ایشالله 120 ساله بشه. اگه دوست دارید می تونید عکسهای تولدش رو تو وبلاگ کودک من بنام خودتون بزاریم. منتظر جوابتون هستیم.



سلام.کوچولوی ما هنوز متولد نشده !
ایشالا وقتی اومد چشم عکساشو حتما میذارم
مرسی از حضورتون دوست عزیز
مامان سپهر
5 مرداد 91 13:31
تولدت مبارک عزیزم



ممنون از لطفتون .
ولی تولدم نیست که .... !
مرسی از حضورتون دوست خوبم