تولدانه
سلام دوباره به نفس خودم
چطوری عزیز دلم ؟؟
امروز اومدم با گزارش مصور تولد !!!
و البته یه خاطره ی قشنگ که تو ذهنم موندگار شد .
روز پنج شنبه با خاله ت اینا و مامان جون و بابا جون رفتیم بهشت رضا سر مزار دایی علی . طبق معمول هر هفته .
اما باباییت نیومد و گفت میخوام ماشینو ببرم تعمیرگاه که البته دروغم نگفت اما مثل اینکه کار ماشین زیاد طول نکشیده بود.
توی بهشت رضا و و قتی داشتیم برمیگشتیم چند بار برام اس ام اس زد که کجایین؟کی میاین ؟؟ من تنهام !!!!!!!!!!
فکر کن !!! سابقه نداشت بابا از این حرفا بزنه !!!
نزدیک خونه که شدیم اس ام اس زد که رسیدین یا هنوزم باید تنها بمونم؟؟؟؟
این من بودم اونموقع : 

البته حدس زدم شاید یه هدیه ای برام خریده که میخواد بهم بده و بی صبرانه منتظرمه
!!!!!!!!
وقتی رسیدیم خونه البته چون دست نیایش تو دستم بود و میخواست آروم آروم پله ها رو بیاد بالا منم دیر رسیدم بالا .. خب طبقه ی سوم هم که هستیم دیگه چه بدتر 
وقتی رسیدم بالا یهو دیدم صدای ضبط زیاد شد !
نیایش اینا که رفتن خونه ی مامان جون بعد درو باز کردم .
دیدم چراغا خاموشه . یه کیک هم روی میزه با یه شمع ٢٣ و ١٢ تا شمع کوچیکتر که همه هم روشن بود . گیتار بابایی هم اونجا بود و عکس دایی علی رو هم گذاشته بود همونجا ..
خودشم لباس پوشیده و آماده رو مبل نشسته بود و یه کادو هم رو میز بود و یه آهنگ عاشقانه برام گذاشته بود:
چقدر خوبه که دستامو تو دستای تو میذارم
چه دنیایی تو چشماته چقد دنیامو دوس دارم
.....
نمیدونی چقدر خوشحال شدم .
بعد دیدم این شمعا تقریبا نصف شدن . فهمیدم طفلی از ١٠ دقیقه قبل روشنشون کرده 
چون نمیدونسته دقیقا کی میرسیم .
خلاصه منم سریع رفتم آماده شدم و مامان جون و خاله جون اینا رو هم صدا کردیم و یه جشن کوچولو گرفتیم که جای شما هم خیلی خالی بود .
و خلاصه خیلی شب خوبی بود . آخر شب هم با بابا رفتیم یه دوری زدیم . آخه بعد از دزدیده شدن ضبط ماشین بابا همون پریشب رفته بود ضبط خریده بود و ذوق داشتیم که بعد از تقریبا یک ماه و نیم تو ماشین موزیک گوش کنیم !!!! 
همینجا هم ازش تشکر میکنم به خاطر این کار خوب و سورپرایز قشنگش .. هرچند از وجود وبلاگ هنوز خبر نداره اما بالاخره که بهش میگم .
خیلی ممنون عزیز دلم . خیلی دوست دارم
راستی فراموش کردم بگم امروز هم تولد خاله جونته .. خاله ی مهربونت . من دیروز و اون امروز .تولدش مبارک .. خیلی برام عزیزه .
البته اونم نمیدونه اینجا رو ساختم !!! ولی بازم بهش تبریک میگم شاید یه روزی ببینه 
و اینم گزارش مصور تولد :

روسری کادوی مامان جون ، کیف کادوی باباییت که از چرم مشهد خریده و دستش هم درد نکنه و مجسمه با اون جعبه ی قشنگ پشت سرش کادوی خاله جونته .
و اینم کادوی مامانی ( مامان بابا) که زحمت کشیدن.یه شلوار سبز رنگ که البته خیلی تیره تر از عکسشه
ممنون از همگی


و اینم یه کارت تبریک خوشگل بازم از طرف خاله جونت
اینم داخلش :

ممنون خواهری عزیزم
این مجسمه جالبیش این بود که دستاشو میشد تغییر حالت داد . منم اینجوریش کردم و عکس گرفتم :

و اینجوری :


خب ، حالا که عکس اینا رو گذاشتم دوست دارم عکس هدیه های قبلی رو هم برات بذارم عزیزم . اینم به نشانه ی تشکر از همه ی اونایی که دوستم دارن و شرمندم میکنن با محبتشون :
این عکسی که پایین میبینی اولین کادوییه که از بابایی گرفتم که اینم ماجرا داره ..
شب ٢٦ خرداد ٨٨ که حدود ٣٤ روز به تاریخ عقدمون مونده و شب تولدم بود یهو باباییت بهم زنگ زد و گفت یه لحظه بیاین دم در . رفتم دیدم با الهام جون اومده بود ( دختر خاله اش و دوست و همکلاسی من که معرف ما به هم بود )
بعد این جعبه ی کادوی خوشگلو بهم داد و گفت :تولدتون مبارک .
٤ تا گل طبیعی قشنگ هم توش بود و زیرش دیوان دو جلدی شهریار ( آخه میدونست من شعر دوست دارم ) و تازه توشم یه شعر داره به اسم "فریده" یعنی اسم من که خیلی هم شعر قشنگیه و بابایی بعضی وقتا میگه برام بخونش !!
و یه کتاب هم داخلش گذاشته بود واسه مامانم


خرداد ٨٩ هم برام گوشی خرید که البته چند ماه قبلش خرید و من گفتم اینو به حساب کادوی تولدم میذارم !!
و خرداد ٩٠ هم یه ماشین ظرفشویی که شریکی با مامانی ( مادرشوهر عزیزم) برام خریدن .
و اینم از کادوی پارسال خاله جون جونیت (خواهر بزرگم) که خیلی دوسش دارم:

پارسال روز تولدم با روز پدر مصادف شده بود ... اونموقع فقط ١٥ روز از فوت داداشیم میگذشت . عکسای پارسال و امسال رو که کنار هم میبینم تفاوت گذر زمان رو میفهمم .
اونشب هم همه دور هم بودیم و کادوهای بابا رو دادیم و چند تا عکس گرفتیم اما با لباسهای سر تا پا مشکی و قیافه های نزار و عکس دایی علی ت تو دستامون . آخه دلمون نمیومد تو عکس دسته جمعیمون نباشه ...
اما امسال خدا ارو شکر همه بهتر بودیم و دوباره دور هم عکس انداختیم و اینبار هم عکس دایی علی خوبت رو کنار خودمون گذاشتیم . اما اینبار انگار اونم خوشحال تر بود آخه ما هم می خندیدیم . حس میکنم اونم میخندید ...
میدونی مامانی هیچوقت تولد منو یادش نمیرفت و همیشه هم یه هدیه ای بهم میداد . همیشه .. از همون بچگی که پول تو جیبی هاشو جمع میکرد تا همین دو سال پیش .....
شب تولدم سر خاکش بودیم . نمیدونم مثل همیشه بهم گفت تولدت مبارک یا نه ... ولی خوشحالم که اونشب اونجا بودم . همین برام بهترین هدیه بود .
دوست دارم گل قشنگ مامان .
حالا آروم بخواب رو بال ابرا که برات دنیا دنیا آرامش میخوام
شب به خیر کوچولو
پی نوشت : دیروز که دوست جونم (ن.م) اومده بود خونمون اونم یه هدیه ی قشنگ بهم داد برای تولدم . یه گلدون گل مصنوعی قشنگ . اینم عکسش

دست گلش درد نکنه .
تاریخ امروز : ٨ تیر ٩١



تولدانه
