اولین سالروز پر کشیدنت
باور نمیکنم
انگار
دارد یک سال می شود ......
یکسال از وقتی که تو برای همیشه رفتی
باورم نمی شود که کمتر از ١٢ ساعت مانده به یکساله شدن روزی که تو چشمهایت را برای همیشه بستی ....
اما چه می شود کرد .
چه می شود کرد که تقدیر است و تغییرش ممکن نیست .
چقدر تلخ بود آن روز
تلخ ترین روز زندگی ام .
روزی که برای آخرین بار دیدمت و رفتی و رفتنت بی بازگشت بود .
وقت رفتنت تنها برایمان دست تکان دادی .... بی آنکه با خبر باشیم دیگر برنمی گردی تا لااقل آنجور که دلمان میخواهد خداحافظی کنیم .
عکس تو توی کیفم با نوشته ای که پشتش بود منتظر بود تا تو برگردی و به تو تقدیم شود .
گذاشتمش توی اتاقت تا وقتی آمدی ببینی .
و چند دقیقه بعد فهمیدم آمدن و نیامدنت دست خداست و باید دعا کنیم .
چقدر آن ساعتها سخت گذشت ... ١٥ ساعت .... ١٥ ساعتی که نمیدانستیم چه میشود .
و وقتی خبردار شدیم که تو هفت ساعت بود رفته بودی ..... و ما غافل ،آن هفت ساعت را هم به دعا گذرانده بودیم و به امید ، که مگر می شود علی برود ؟؟ نه ، آنقدر ها هم بی معرفت نیست ....
و دلداری میدادیم خودمان را با این حرفها که نمیدانستیم واهی است .
نمیدانستیم خدا تو را به ما برنمیگرداند .
و بر لبهایمان تنها دعا بود و در دلهایمان تنها ، ناباوری ......
نمیدانیم آن ٨ ساعتی که چشمهایت بسته بود و نفس می کشیدی و هنوز نبضت میزد .
آن ٨ ساعتی که به اغما رفته بودی، روحت پیش خودت بود یا ما .
اما مادر میگفت انگار روح تو آرام اش کرده ..... می گفت انگار روح تو آن شب توی بیمارستان او را خوابانده تا شده حتی برای ساعتی غمش را فراموش کند .
چه مهربان بودی که حتی دلت نیامد مادر را تنها بگذاری .
که دلت نیامد بی خداحافظی از خواهری که بزرگترت بود بروی .... و آمدی به خوابش تا خداحافظی کنی و از دلش دربیاوری که وقت رفتن حواست به او نبوده !
و حالا....
حالا یکی دیگر برایمان تعریف میکند که خوابت را دیده و گفتی :
فردا تولد من است . منتظرم .... بیایید
و برایشان کارت دعوت برده ای !
نمیدانم . شاید از اینکه در دنیای دیگری از نو متولد شده ای خوشحالی . حتما خوشحالی .
اما ما چه کنیم با دلتنگیمان ؟؟
ما چه کنیم تا باورمان شود دیگر تو را نمی بینیم ؟
ما چه کنیم ؟



یادت هست وقتی چیزی می گفتی و از خنده ، همه مان ریسه می رفتیم، بادی به غبغب می انداختی که : اگر من در این خانه نباشم ،این خانه ....
حالا تو نیستی .
راست می گفتی .... اگر تو نباشی این خانه خیلی بی روح و سرد است .
که میتواند جز تو با حرفهای شیرینش بخنداندمان ؟
اگر هم می خندیم از آن قهقهه های همیشگی نیست .
از آن خنده هاست که می خواهیم نقابی بر غممان باشد ...... و خیلی ها این نقاب را باور کرده اند .
آخر مگر می شود ...... مگر می شود به این زودی ......
اصلا مگر می شود تو را از یاد برد ؟
همینکه بدانیم تو خوبی .... تو شادی ....... برایمان بس است .
همینکه بدانیم ، میدانی
که دوستت داریم . که همیشه به یادت هستیم
و همیشه شادی و آرامش روحت را از خدا می خواهیم ...
همین بس است علی جان .
همیشه دوستت خواهم داشت برادرم .



اولین سالروز پر کشیدنت
