از سر دلتنگی
امشبم دوباره سلام مامان جونم .
امشب اومدم تا از دایی مهربونت باهات حرف بزنم . میدونی چرا؟؟ چون الان هفت ماهه که دیگه بین ما نیست . الان که دارم برات مینویسم ساعت ١:٣٥ دقیقه ی بامداده و تقریبا دو ساعت و نیم دیگه یعنی ساعت چهار صبح ، دقیقا ٧ ماه میشه که دایی ......
خیلی سخته ، خیلی سخته که به نبودنش عادت کنیم . هیچ شبی نیست که قبل از خواب بهش فکر نکنم و هیچ روزی نیست که بی اونکه یادش از ذهنم بگذره شب بشه ... دایی مهربونت فقط ٢٤ سال سن داشت و هنوز خیلی از خوشیهای زندگی رو تجربه نکرده بود . شیرینی ازدواج و در آغوش کشیدن یه بچه که بچه ی خودش باشه ..... شیرینی دیدن لحظه لحظه ی بزرگ شدنش ....
دایی دوست داشت پسر داشته باشه .. خیلی وقتا اینو از زبونش شنیده بودیم .
وقتی از بین ما رفت همه یه جورایی به ما میگفتن که باید زودتر به فکر بچه دار شدن بیفتیم که بچه مون جای خالی داییشو پر کنه ....البته جای خالی دایی با هیچ چیز و هیچکس پر نمیشه ولی همه میدونن که حضور یه بچه چقدر میتونه روحیه ی همه رو تغییر بده ...من هم خیلی رفته بودم تو فکرش تا اینکه فهمیدم دانشگاه قبول شدم و .... خب شاید الان قسمت نبود .
راستی اینم بگم که دایی بچه ها رو خیلی دوست داشت . خیلی خیلی زیاد . بعد از فوتش شنیدم یکی میگفت خدا بیامرزدش . با جوون ، جوون بود . با پیر ،پیر بود و با بچه هم بچه !
این یکی از خصلتهای خوبش بود که با هرکسی تو هر سن و سالی مثل خودش میشد . عاشق این بود که برای بچه ها وقت بذاره و باهاشون بازی کنه .. تو این موضوع خیلی حوصله داشت . از همه بیشتر هم با یکی یه دونه خواهرزاده ش "نیایش" که تا دو روز دیرتر میومد زنگ میزد به مامانش و میگفت چرا نمیاریش.... یادش به خیر . چه روزای خوبی بود . با اینکه مدت زیادی از اون زمان نگذشته اما برای ما انگار سالهای سال گذشته ...
حالا ما ( من و باباییت ) ٥ ماه و نیمه که داریم تو خونه ی دایی علی زندگی میکنیم . خونه ای که وجب به وجبش ما رو یاد دایی علی خوبت میندازه . آره گلکم ما اومدیم اینجا که بیشتر به مامانی و بابایی نزدیک باشیم که هم اونا کمتر احساس تنهایی کنن ، هم ما .
رنگ دیوارای اتاق دایی علی "خاکستری" بود . رنگ تمام خونه رو خودش انتخاب کرده بود . .. وقتی میومدم تو اتاقش دلم خیلی می گرفت . آخه تا وقتی بود هم همیشه وقتی میرفتیم تو اتاقش بهش میگفتیم :آخه این چه رنگیبه؟ دل آدم میگیره ...
تنها تغییری که تو خونه اش دادیم این بود که دیوارای اتاقش رو کاغذ دیواری کردیم ، اما خاطرات دایی علی زنده تر از اونه که با این کارها از یاد آدم بره ....... آخه میدونی مامانی ، اون پسری بود که حتی اگر فقط یک بار هم کسی رو میدید جوری برخورد میکرد و خودشو تو دل طرف جا میکرد که برای همیشه تو ذهن اون آدم باقی بمونه . یادم نمیره یه نفر بعد رفتنش میگفت : من فقط یه بار دیدمش اما کاش همون یه بار هم ندیده بودمش . خلاصه که دایی علی ات خیلی دوست داشتنی و مهربون بود . بعضی وقتا که باهامون شوخی میکرد زودی از دستش ناراحت میشدیم اما خیلی سریع خودش بهمون ثابت میکرد که فقط شوخی کرده و ما میدونستیم که هیچوقت هیچی تو دلش نیست . میگفت : من اگه تو این خونه نباشم کی میخواد اینقدر شما رو بخندونه ؟؟؟ (بس که آدم بذله گو و شادی بود) واقعا هم راست میگفت .
همیشه خنده های از ته دلمون مال حرفا و کارای اون بود . و حالا که نیست دیگه شاید اون خنده ها هم هیچوقت به لبمون نیاد.....
مامان نازم ، تو آسمونی هستی . دعا کن دایی علی یه جای خیلی خیلی خوب تو بهشت داشته باشه .
من خیلی دلم براش تنگ شده . خیلی زیاد ... اونقدر که نمیتونم با واژه ها بیانش کنم . دعا کن وقتی از این دنیا رفتم دوباره ببینمش . ببینمش و باهاش حرف بزنم . دوباره ببینم که میخنده . مثل زمانی که زنده بود و همش می خندید ،دعا کن ببینمش و شاد ببینمش .. عزیزکم کاش تو اینجا بودی ...کاش بودی و وجودت به زندگی دلگرمم میکرد ...
آسمونی من تو برام دعا کن . دعا کن و دعاتو بسپر به یه قاصدک تا اونو پیش خدا ببره ... خدا خیلی کوچولوهای آسمونی رو دوست داره . دعا کن ......
"این سکوت و این هوا و این اتاق
شب به شب به خاطرم میاردت
توی این خونه هنوزم یه نفر
نمی خواد باور کنه نداردت ..."



از سر دلتنگی
