یکی شدن من وهمسرخوبمیکی شدن من وهمسرخوبم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره
زندگی ما زیر یه سقفزندگی ما زیر یه سقف، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره
وبلاگ نی نی مون وبلاگ نی نی مون ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

فرشته ی آسمونی من

...

یکسال پیش ، این موقع هنوز زنده بودی داداشی هنوز نفس می کشیدی نفسای آخرتو یک ساعت دیگه مونده یک ساعت به ... کاش پارسال قدر این یه ساعت و میدونستیم و لا اقل تو اون ساعت آخر کنارت بودیم . کاش ...
11 خرداد 1391

اولین سالروز پر کشیدنت

باور نمیکنم انگار دارد یک سال می شود ...... یکسال از وقتی که تو برای همیشه رفتی باورم نمی شود که کمتر از ١٢ ساعت مانده به یکساله شدن روزی که تو چشمهایت را برای همیشه بستی .... اما چه می شود کرد . چه می شود کرد که تقدیر است و تغییرش ممکن نیست . چقدر تلخ بود آن روز تلخ ترین روز زندگی ام . روزی که برای آخرین بار دیدمت و رفتی و رفتنت بی بازگشت بود . وقت رفتنت تنها برایمان دست تکان دادی .... بی آنکه با خبر باشیم دیگر برنمی گردی تا لااقل آنجور که دلمان میخواهد خداحافظی کنیم . عکس تو توی کیفم با نوشته ای که پشتش بود منتظر بود تا تو برگردی و به تو تقدیم شود . گذاشتمش توی اتاقت تا وقتی آمدی ببینی . و چند دقیقه ب...
13 خرداد 1391

این روزهای پر مشغله

سلام به نی نی ناز و گوگولی مگولی خودم وااااااااااااااااااااای نمیدونی مامانی که امروز چقدر استرس داشتم آخه امروز باید کنفرانس میدادم . شروع کلاسم ساعت ٩:٣٠ بود و چند نفر دیگه هم غیر از من باید کنفرانس میدادن ساعت ٨:٣٠ صبح از جام بلند شدم ولی دیگه تا راه افتادم دیر شده بود . یعنی ٩:٣٥ راه افتادم و ١٠ رسیدم سر کلاس . استاد هم حدودا یکربع بود اومده بود . اما از بدشانسیم بگم امروز آزانس گرفتم . چون لب تاپم همرام بود و هم اینکه میخواستم زودتر برسم و آب تو دلم تکون نخوره ولی زهی خیال باطل !!!!  وقتی توی راه بودم تا برسم دانشگاه یه ماشینی نزدیک بود بزنه به ماشین ما،‌ راننده آزانسی که من توش بودم چ...
7 خرداد 1391

روزهای خسته کننده

سلام آسمونی من نمیدونم چیکار کنم...... هزارتا کار دارم اما حوصله ی هیچکدومشو ندارم سرم درد میکنه خسته ام دلم میخواد بخوابم ولی میترسم شب بی خواب شم میدونی چیه روزا برام خیلی خسته کننده شده .... با اینکه درس و دانشگاه دارم اما همون روزایی که خونه هستم هم برام خیلی کسل کننده است . میدونی چیه .... میخوام در گوشی بهت بگم گوشتو بیار جلو : از دانشگاه رفتن هم خسته شدم به کسی نگیا !! اما چه کنم . راهیه که اومدمو باید تا آخرش برم . البته پشیمون نیستما ... فقط چون دلم میخواد تو رو زودتر داشته باشم دلم بهونه میگیره .... وقتی فکر می کنم هنوز دوسال دیگه مونده تا درسم تموم شه و بعدم پایان نامه ......... تحملش برام ...
2 خرداد 1391

گفتن از دردی که دوا ندارد

دلم خیلی گرفته اونقدر که دلم میخواد همین الان بمیرم .... خیلی سخته خیلییییییی علی جان داداش گلم درد دوری از تو ودلتنگیت کم دردی نیست ............ علی کاش بودی باورم نمیشه هنوزم ...... باورم نمیشه فقط ١٠ روز مونده به یه سال به یه سالی که تو نبودی ............................................................. اشک امونمو بریده نمیتونم بنویسم برات ای کاش میدونستم که خودت میخونی ای کاش جایی بودی که میتونستم آدرسشو روی یه پاکت نامه بنویسم و برات پست کنم اما....میدونم میدونم همه ی حرفای دلمو میدونی نمیخوام غصه ی ما رو بخوری ولی دیگه طاقت ندارم علی جااااااااااااان علی خوبم چقدر دلم برات تنگ شده ...
23 خرداد 1391

به یاد کسی که ندیدمش اما دوستش دارم

سلام عزیزم اومدم تا هم بهت سر بزنم هم یادی کنم از یک عزیز که خیلی وقته رفته امروز بیست و سومین سالگرد فوت خاله ی من هست . یه خاله ی مهربون که ٣٠ سال بیشتر عمر نکرد و درست ٢٦ روز قبل از به دنیا اومدن من در یه سانحه ی رانندگی از دنیا رفت . میدونی الان که خودم خاله هستم می فهمم خاله ها چقدر خواهر زاده هاشونو دوست دارن . من که از نعمت خاله محرومم اما عوضش خودم خاله ام و تو هم یه خاله ی خیلی خوب داری که باید قدرش رو بدونی عزیزکم انشالله خدا روح همه ی رفتگان رو قرین رحمت کنه .... و روحشون شاد باشه همیشه . آمین
2 خرداد 1391

همینطوری!

سلام مامان جونی فکر کن !!!! من امروز ساعت 8 با دوستم قرار دارم که بریم پارک و پیاده روی ... همونیکه نی نی تو راه داره بعد.... الان اینجام چیکار کنم معتاد شدم دیگه تا نیام خوابم نمیبره خوابم میاد خیلی .... ولی به عشق توئه که اینجام. خیلی دوست دارم . عاشقتم می بوسمت 
26 ارديبهشت 1391

گاهی مثل همین حالا

گاهی زندگی چقدر خسته کننده و تلخ مپیشه گاهی چقدر آدما زیاد حرفت رو نمیفهمن گاهی چقدر آرزوهامون رو دلمون سنگینی میکنه گاهی چقدر از آینده می ترسیم گاهی چقدر دلمون برای گذشته تنگ میشه گاهی چقدر دوست داریم از ته دل بخندیم و نمیتونیم گاهی چقدر دلمون برای گریه های وقت و بی وقت تنگ میشه گاهی چقدر سخت میگذره، بی خواب میشیم، می ترسیم، حس تنهاییی می کنیم گاهی چه سخت بدست میاریم و چه آسون از دست میدیم گاهی چقدر کم قدر لحظه های خوشیمونو میدونیم گاهی چقدر دعا داریم که بین زمین و هوا مونده و منتظر یه نگاه منتظر یه اجابته گاهی چقدر دلمون یه دلخوشی میخواد......... گاهی چقدر شکر گذاریم، به همه ی داشته ها و نداشته ها ...
8 تير 1391