یکی شدن من وهمسرخوبمیکی شدن من وهمسرخوبم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره
زندگی ما زیر یه سقفزندگی ما زیر یه سقف، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره
وبلاگ نی نی مون وبلاگ نی نی مون ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

فرشته ی آسمونی من

یه حس قشنگ

سلام عزیزکم . دیشب هرکاری می کردم نمی تونستم وارد سایت نی نی وبلاگ بشم ... اومدم بگم خیلی دوست دارم فرشته کوچولوی مامانی .. خیلی زیییاد .   راستی دیروز که میخواستم برم دانشگاه یه خرده دیرم شده بود واسه همین آژانس گرفتم . تو ماشین که نشستم بعد از چند دقیقه رادیو یه آهنگی گذاشت .. هی داشتم فکر می کردم این آهنگ چقدر آشناست .. که شروع کرد به خوندن : آسمان چشم او آیینه ی کیست ؟ آنکه چون آیینه با من روبرو بود درد و نفرین ، درد و نفرین بر سفر باد سرنوشت این جدایی دست او بود گریه نکن که سرنوشت ، گر مرا از تو جدا کرد عاقبت دلهای ما با غم هم آشنا کرد چهره اش آیینه ی کیست؟ آنکه با من روبر...
2 اسفند 1390

به یاد او

این روزها جای تو در فضای کوچک خانه خالیست ... خاطراتت از جای جای خانه عبورمی کنند و گاهی .... گاهی با خاطره ای ، خاکستری دلمان ، آبی می شود ... این روزها جای تو از همیشه خالی تر است . و دلخوشیم به در خواب دیدنت ! دلخوشیم به بوییدن عطر لباسهایت که هنوز هم به جا مانده . ...  اما .... اکنون که در گذر روزهای عمر به آخرین روز بهمن رسیده ایم ..... حال که رسیده ایم به تولدی که بی حضور تو از راه می رسد، نبودنت بیش از همیشه احساس می شود .. هشت ماه و نوزده روز را بی تو سر کردیم اما گذر از این روز از هر چه فکر کنی سخت تر است . آخرین بار را یادت هست ؟؟ رنگ سبز به تن داشتی ، شمعها را فوت می کردی وچه شادمانه می خندیدی ....! و چه درد آور ب...
2 اسفند 1390

سلام

سلام مامانی .. خوبی؟ خیلی خوابم می اومد ولی نمیدونم چرا خوابم نمیبرد ... گیج گیجم . اما یه جورایی خیلی به اینجا عادت کردم . تند تند دلم برات تنگ میشه ... راستی دیشب با بابایی کلی رفتیم لباس خریدیم واسه عید . جات خالی بود که برات لباسای قشنگ قشنگ بخرم . اما ایشالا ١٩ فروردین که رفتیم مکه برات از اونجا کلی لباس خوب می خرم .. دوست دارم مامانی نازم . شبت قشنگ ...  
27 بهمن 1390

روز عشق

سلام آسمونی من . حالت چطوره . حتما خوبی . مگه میشه تو آسمونا سیر کنی و خوب نباشی .. مثه همیشه دلتنگت بودم . اومدم با چند تا عکس قشنگ که ببینی و لذت ببری .... دیروز ( ٢٥ بهمن ٩٠ ) مصادف با ١٤ فوریه ٢٠١٢ روز ولنتاین یا همون  روز عشق  بود . ( ولنتاین اسم کشیشی بوده که با وجود اینکه ازدواج برای کشیش ها در کشورش ممنوع بوده اما اون پنهانی دخترها رو به عقد مردهای کشیش در می آورده و به خاطر همین مسئله جونشو از دست میده و به عنوان اسطوره ی عشق شناخته میشه و روز مرگش رو به نام روز عشق نامگذاری می کنن ) خلاصه اینکه دیشب هم بابایی حسابی منو غافلگیر کرد . من خونه مامان جون بودم که به یه بهانه ای منو کشوند خونه ی خودمون ...
26 بهمن 1390

شروع ترم جدید و یک قدم نزدیکتر شدن به تو !!!

عزیز دلم سلام خوبی ؟؟؟ دلم برات یه ذره شده .... مامانی چند وقتیه خیلی دلم تو رو میخواد .. یه جورایی دیگه تحمل ندارم !!!!‌ از اینکه حالا حالا ها نمیتونم تو رو داشته باشم ،‌ ناراحتم ولی چیکار میشه کرد . آخه واقعا دلم میخواد وقتی تو هستی وقتمو صرف تو کنم نه چیز دیگه ای ... امروز اولین روز شروع ترم دوم بود . دارم روز شماری میکنم که این ترم ٢ بشه ترم ٦ و تموم بشه و بعد پایان نامه و بعد ایشالا دیگه شما بیای تو جمعمون .... دعا کن مامانی که ترم تابستونی برامون بذارن چون اینجوری یک سال زودتر درسمون تموم میشه . راستی مامان جونم یه کتاب قرار بود با تصویرسازی و داستان خودم که به صورت شعر هست چاپ بشه و بانی این کار هم یکی ...
24 بهمن 1390

خبرای خوب

سلام عزیز دل مامان .. قبل از اینکه بیام برات بنویسم تو رختخواب خوابیده بودم که یهو حس کردم دلم خیلی برات تنگ شده .. اومدم بهت سر بزنم..... اما اتفاقات جدید: مامانت امروز امتحاناتش تموم شد .. هوراااااا و الان خوشحاله که حداقل یک هفته راحته !!!! آره مامان جون فقط یه هفته !!! 23 بهمن کلاسام دوباره شروع میشه و ترم جدید ........ و روز از نو .. راستی یادته گفتم دوست جونم میخواد بیاد خونمون ؟؟؟؟ بازم به خاطر امتحانای من نشد و قراره تو این هفته با نی نی تو دلشون تشریف فرما بشن و من میخوام فردا (یعنی امروز ) خونه رو حسابی نظافت کنم .. و نفیسه جون که یکی دیگه از دوستای خوبمه هم قراره تو این هفته بیاد شاید دوشنبه و شایدم سه شنبه . که البته ...
16 بهمن 1390

چند تا خبر

سلام عزیزم .. چطوری نفس من؟؟؟؟‌ دلم خیلی برات تنگ شده بود.دیدی کمتر از یه ماه نشده مامان برگشت؟ خیلی درگیر امتحانا و درسام بودم.٣  تا از امتحانام مونده و تا ١٥ بهمن طول میکشه . ترم اولم داره تموم میشه . خوشحالم . میدونی هر ٤ ماه که میگدره و یه ترمم تموم میشه یه قدم به داشتن تو نزدیکتر میشم ... راستی خوشگلم یه خبر جدید :‌ روز ١٧ دی ٩٠ یعنی حدودا ١٦ روز پیش صمیمی ترین و بهترین دوستم که خیلی دوسش دارم بهم خبر داد که داره مامان میشه .. خیلی خیلی خوشحال شدم ......... آخه احساس کردم دوباره دارم خاله میشم !! آره عزیزم این دوست خوبم هم مثل خواهره برام . الان فکر میکنم نی نی تو دلش یک ماه و هشت ،‌نه  روز داشته باشه . از...
3 بهمن 1390

از سر دلتنگی

امشبم دوباره سلام مامان جونم . امشب اومدم تا از دایی مهربونت باهات حرف بزنم . میدونی چرا؟؟‌ چون الان هفت ماهه که دیگه بین ما نیست . الان که دارم برات مینویسم ساعت ١:٣٥ دقیقه ی بامداده و تقریبا دو ساعت و نیم دیگه یعنی ساعت چهار صبح ،‌ دقیقا ٧ ماه میشه که دایی ...... خیلی سخته ، خیلی سخته که به نبودنش عادت کنیم . هیچ شبی نیست که قبل از خواب بهش فکر نکنم و هیچ روزی نیست که بی اونکه یادش از ذهنم بگذره شب بشه ... دایی مهربونت فقط ٢٤ سال سن داشت و هنوز خیلی از خوشیهای زندگی رو تجربه نکرده بود . شیرینی ازدواج و در آغوش کشیدن یه بچه که بچه ی خودش باشه ..... شیرینی دیدن لحظه لحظه ی بزرگ شدنش ....  دایی دوست داشت پسر داشته باشه...
11 دی 1390