یه خرده نگرانم عزیزم
سلام سلام مامان جونم
چطوری؟ خوش میگذره ؟
دیدی ایندفعه زود برگشتم؟؟
وااااااای مامانی یه چیزی بهت میگم نترسیا ... چند دقیقه پیش که همینطوری پای کامپیوتر نشسته بودم یه سوسک بزرگ از اون وحشتناکا از کنارم رد شد ...انقده ترسیدم که نگو ..
ولی چون بابا خواب بود جیغ نزدم 
مامان جونی اصلا خونه ی ما سوسک نداره ولی من سرشبی یکم پنجره رو باز گذاشته بودم فکر کنم اینجوری اومده تو خونه..... چشمت روز بد نبینه . همینجوری نفس نفس میزدم . قلبمو که اومده بود تو دهنم اول قورت دادم بعد رفتم سراغ حشره کش . تا برگشتم دیدم اومده دم در اتاق . همینکه حشره کش رو زدم در رفت و رفت زیر میز آینه .... دیگه هم هرچی وایستادم نیومد بیرون .. منم تند تند حشره کش میزدم زیر میز تا همونجا بمیره .. دیگه میترسیدم بیام دوباره تو اتاق واسه خوشگلم مطلب بنویسم
ولی به عشق تو اومدم دیگه گلکم .
مامان جون این روزا یه خرده استرس دارم . چون بابایی میخواد کارشو عوض کنه . چند شبی هم هست که همش دنبال کار جدیدشه به خاطر همینم زیاد وقت نداره که تو خونه کنار من باشه ...
نمیدونم این کار به صلاحه یا نه ... اما ایشالا خدا هم کمکمون میکنه و باباییت زودی تو کار جدیدش جا میفته ....
مامانی جونم من هنوزم شک دارم توی رفتن به دانشگاه ... میترسم خیلی برام سخت باشه ولی حیفم میاد نرم ..... الان یکسال و سه ماهه که کاردانیمو گرفتم و تو خونه بیکارم .... حالا که کارشناسی قبول شدم هم از این بیکاری درمیام و هم تو کارم پیشرفت میکنم ......اما بازم چون دلم میخواد زودتر تو رو داشته باشم شک دارم .................................................................

البته خب با هرکی هم مشورت میکنم میگه تو هنوز خیلی وقت داری .. اما مامانی اگه بخوام واسه تو خواهری یا داداشی بیارم دیگه دیر میشه . از همین میترسم .
به هر حال واسه مامان و بابا خیلی دعا کن کوچولوی نازم .خب دیگه یکم خوابم میاد مامانی ....
میبوسمت عزیزکم ... دوست دارم .



یه خرده نگرانم عزیزم
