از دوست
عزیز مامان
دلم برات یه ذره شده بودوتو همین مدتی هم که آپ نکردم یعنی از اول تیر تقریبا هر روز میومدم و به وبت سر میزدم
امروز دوست گلم (ن.م) اومده بود خونمون.صبح اومد ساعت 9 و تا 13:30 موند . چون بعدازظهر کار داشت و قرار بود جی دیگه ای بره بیشتر نموند
همونیکه یه نی نی تو دلش داره و ایشالا تا یه هفته دیگه 7 ماهش تموم میشه و میره تو 8 ماه .
این دوستم 7 ماه و 20 روز از من بزرگتره .
بهش میگم : من اگه بخوام به تو برسم باید 27 روز دیگه حامله شم !!!! خخخخخخ
آخه میدونی ما از بچگی با هم دوست بودیم و همه ی کارامون با هم بود .
کلاس اول راهنمایی بودم . تازه از دبستان اومده بودم بیرون و حس بزرگی میکردم . 
میز اول مینشستم چون قدم بلند نبود . یه دختری تو ردیف سمت چپ من ، میز سوم می نشست که نگاه خیلی مهربونی داشت .
هر بار برمیگشتم و بهش لبخند میزدم اونم با لبخند جوابمو میداد .
چند باری هم پیش اومده بود که برم کنارش بشینم . اونم مثل من تقریبا تنها بود و این شد که شدیم رفیق هم !
خونشون خیلی از خونه ی ما دور نبود .
سال اول راهنمایی که تموم شد خیلی با هم صمیمی شده بودیم . بچه هایی هم که به دوستیمون حسادت میکردن زیاد بودن!
بعضیاشون شاکی بودم که چرا من که اول با اونا دوست بودم حالا رفتم سراغ ن.م . هههه دنیای بچگیه دیگه
ولی من با اون راحت تر از همه بودم چون اخلاقامون خیلی شبیه هم بود و حتی میگفتن قیافه هاتونم خیلی شبیه همه .. تو خیابون، اتوبوس و .... آدمای غریبه فکر میکردن خواهریم .
سه ماه تعطیلی که شد (یعنی وقتی از مهر میخواستم برم دوم راهنمایی) مامان و بابا تصمیم گرفتن خونه بخرن و مدتی بعد من فهمیدم که خونه ای رو که تصمیم به خریدش دارن فقط یک کوچه با کوچه ی دوستم فاصله داره . اونا 17 بودن و ما 19 !
منم خیلی خوشحال بودم و بهش گفتم خوش خبری برات دارم و اونم وقتی فهمید خیلی خوشحال شد .
دیگه به هر بهانه ای در خونه ی هم بودیم . تا اینکه دوم راهنمایی شروع شد . با هم میرفتیم مدرسه و میومدیم خونه .
چه روزای خوبی بود .یادش به خیر .
خب اون موقع هم که مدارس خودش تعیین کننده ی همه چی بود . مثلا کی تو کدوم کلاس بشینه یا کی کنار کی و روی کدوم نیمکت بشینه .
سال سوم که شد همون روز اول سر صف قرار بود کلاسها رو اعلام کنن . من و دوستم دل تو دلمون نبود که با هم باشیم و همش می ترسیدیم از هم جدامون کنن .
قبل اینکه اعلام کنن خیلی نگران بودیم و همش میگفتیم اگه اینجوری بشه چیکار کنیم ؟
وقتی اعلام کردن دیدیم بللللله کلاسامون از هم جداست !
دوستم هم که خیلی ناراحت شده بود شروع کرد به گریه و منم خیلی ناراحت بودم و جلوی خودمو میگرفتم که گریه نکنم
اما خب بازم با هم میرفتیم مدرسه ..تازه اونم همیشه به خاطر من دیرش میشد !! بعضی وقتا هم به خاطر دیر رفتنمون ازمون جریمه نقدی می گرفتن !! ولی با این وحود انضباطم بیست میشد ! و بعدم با هم میومدیم خونه و بعدشم کلی سر کوچه یا در خونه با هم حرف میزدیم از همه چیز و همه جا .
سال اول دبیرستان باید انتخاب میکردیم که کدوم دبیرستان بریم . دوستم میخواست دبیرستان نزدیک خونه رو انتخاب کنه
اما من چون که خاله جونیت توی یه دبیرستان دیگه درس خونده بود و مامان وبابا هم میخواستن معدلم بالا بشه که برای انتخاب رشته مشکلی نداشته باشم واسه همین رفتم به همون دبیرستان شاهدی که خاله رفته بود که از خونه کمی دور بود و باید با سرویس میرفتم و میومدم .
البته بماند که معدلم هم بالا نشد و چون دبیرستان دبیرهای خیلی سخت گیری داشت و الکی به کسی نمره نمیدادن معدلم سه نمره نسبت به سال آخر راهنمایی افت کرد .
سال اول هم با همه ی سختیش تموم شد و اونجا هم دوستای خوبی پیدا کردم که هنوزم باهاشون ارتباط دارم .
موقع انتخاب رشته من و دوستم تصمیم گرفتیم که هردو یک رشته رو انتخاب کنیم . واسه همینم با هم رفتیم و کارودانش ثبت نام کردیم واسه رشته ی نرم افزار کامپیوتر .
البته عنوان رشته مون " گرافیک رایانه " بود ولی اکثر درسامون به نرم افزار کامپیوتر و برنامه نویسی مربوط بود و به اون صورت چیزی از گرافیکش نفهمیدیم !!!!!
مدرسه مون اونموقع دور بود و باید با اتوبوس میرفتیم و میومدیم و کلاسامونم همیشه ظهر به بعد بود تا عصر و گاهی هم وقتی میخواستیم برگردیم هوا تاریک بود مخصوصا تو زمستون .
ولی تو روزای برف و بارون و آفتاب داغ و ..... توی ایستگاه اتوبوس خودش حکایتی داشت و کلی خاطره شد واسمون .
و وقتی هم میرسیدیم یه مسیر نسبتا طولانی رو باید پیاده میرفتیم تا میرسیدیم به خونه . سال دوم و سوم هم به این منوال گذشت و ما همیشه با هم بودیم توی کلاس هم که همیشه کنار هم می نشستیم و وقتی معلمهامون میخواستن ازمون درس بپرسن و از توی دفتر اسامی رو نگاه میکردن من و ن.م دست همدیگرو از دلهره فشار میدادیم !!! یادش بخیر
توی اون روزا خیلی خونه ی هم میرفتیم و اکثر اوقات با هم بودیم . گاهی هم به بهانه ی درس خوندن . اما وقتی همو میدیدیم دیگه از درس یادمون میرفت !
تا اینکه نوبت رسید به دانشگاه .
اونسال دانشگاه آزاد رو معدلی کرده بودن و ما میتونستیم بدون کنکور واسه مقطع کاردانی شرکت کنیم و معدلمون هم در حدی بود که قبول شیم . اما فقط رشته ی " نرم افزار کامپیوتر " رو میتونستیم بخونیم . این شد که هر دو شرکت کردیم و هردو هم قبول شدیم .
روزای اول خیلی خوب بود . دانشگاه .. جو جدید ... استادای پیر و جوون و احساس خوب وارد شدن به اجتماع و بزرگتر شدن . 
با هم رفتن و اومدنامون هم خیلی خوب بود و خیلی بهمون خوش میگذشت...
اما یک ماه و نیم از شروع کلاسها که گذشت تازه داشتم میفهمیدم چه اشتباهی کردم که نسنجیده انتخاب کردم
یواش یواش سنگینی درسا و بی علاقگی خودم و اینکه هیچی از اون عدد و رقمای نجومی و درسای مشکل نمی فهمیدم و هیچ علاقه ای هم به رشته م نداشتم باعث شد تصمیم به انصراف بگیرم .
اولین کسی که از تصمیمم ناراحت شد همین دوستم بود و کاملا هم حق داشت..چون داشتم تنهاش میذاشتم و منم جای اون بودم خیلی ناراحت میشدم ..به هرحال ما همه ی مسیر رو با هم رفته بودیم و من داشتم می شدم رفیق نیمه راه
خودمم دوست نداشتم راهمون از هم جدا شه اما چاره ای نبود . هر چی فکر میکردم توان ادامه دادن اون رشته رو نداشتم و هیچ علاقه و انگیزه ای تو وجودم نبود . هیچی .... بلکه متنفر هم بودم از اون درسا و موقع حل مسائل فیزیک و .... کارم شده بود گریه کردن .
گرچه خونواده هم از تصمیمم ناراحت شدن ولی جلومو نگرفتن و هیچی نگفتن .
به دوستم میگفتم خب تو هم انصراف بده تا با هم بریم یه رشته ی دیگه اما اون میگفت که خانوادش موافقت نخواهند کرد و این راه رو مجبوره تا آخر بره .
اگرچه الانم پشیمون نیست و منم پشیمون نیستم .
این شد که من بعد از یکسال تو خونه نشستن دانشگاه علمی کاربردی پودمانی قبول شدم
رفتم رشته ی گرافیک . رشته ای که همیشه دوسش داشتم
دیگه از اون رفت و آمد به مدرسه و دانشگاه با دوستم خبری نبود و به اقتضای شرایط همدیگرو کمتر میدیدیم اما همچنان دوستیمون پیوسته بود . کم جنب و جوش اما پیوسته .
و هنوز به خونه ی هم میرفتیم و میومدیم و خبرها رو از سیر تا پیاز واسه هم میگفتیم خلاصه که نمیذاشتیم دوستیمون کمرنگ بشه .
تا اینکه شاهزاده ی سوار بر اسب سپید اومد و دوست جون جونیه منو با خودش برد !!!!
البته خودشو جایی نبرد ! دلشو برد و اونم ازدواج کرد ...
تابستون سال 87
دیگه کمتر میومد و میرفت و حس میکردم دیگه دارم از دستش میدم . با اینکه هنوز توی عقد بود و هنوزم خونه هامون فقط یه کوچه با هم فاصله داشت اما فاصله مون زیاد شده بود . دغدغه های اون بیشتر شده بود و دیگه شرایط مثل قدیم نبود . خصوصا که من هنوز مجرد بودم و حرف مشترک زیادی نداشتیم
یک سال بعد یعنی تابستون سال 88 توی تیر ماه عروسیش بود و از چند ماه قبلشم سر و کله ی بابایی جونت پیداشده بود و قرار بود عقد کنیم و تاریخش رو هم تعیین کرده بودیم : 29 تیر 88
یعنی چند روز بعد از عروسی دوستم و اونم وقتی این خبرو شنید حسابی ذوق کرد و خوشحال شد
و یادمه که وقتی این خبرو بهش دادم نزدیک تولدم بود و موقع تولدم اومد خونمون و همو دیدیم و یه هدیه ی قشنگ هم بهم داد که نیت کردم بذارمش برای وقتی خواستم برم خونه خودم و الانم روی دیوار خونه جا خوش کرده .
یه تابلوی " وان یکاد " قشنگ
و اینجوری بود که ما به فاصله ی یه سال از هم ازدواج کردیم .
البته با احتساب اون 7 ماه و 20 روز تو یه سن ازدواج کردیم تقریبا
) همیشه هم به شوخی سر هر چیزی که پیش میاد اینو بهم یادآوری میکنه که ازم بزرگتره و منم سر به سرش میذارم و بهش میگم مامان بزرگ و ..... و کلی می خندیم 
الانم خدا رو شکر می کنم که یه دوست واقعی دارم که چندین ساله با هم هستیم
اینو یاد گرفتم که تو زندگی با هرکسی دوست نشم اما وقتی یه دوست واقعی پیدا کردم راحت از دستش ندم و همیشه سعی کنم تو غم و شادی شریکش باشم تا منم یه دوست واقعی باشم ! ان شاء لله
به امید روزی که تو هم بیای و همباری نی نی قشنگ خاله (یعنی دوست گلم) بشی .
راستی فکر میکنم نی نی شون اوایل شهریور به دنیا میاد .. آخ جون ...
خیلی کیف میده خاله شدنا !!!
میبوسمت عزیزم .



از دوست
