یکی شدن من وهمسرخوبمیکی شدن من وهمسرخوبم، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره
زندگی ما زیر یه سقفزندگی ما زیر یه سقف، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره
وبلاگ نی نی مون وبلاگ نی نی مون ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

فرشته ی آسمونی من

یه هدیه ی خوب از طرف بابا

سلام فرشته ی آسمونی من حالت چطوره ؟ عزیز دلم مثل همیشه دلم برات تنگ شده بود . این روزا بابا چپ و راست بهم میگه بچه میخواد ... !! گرچه میدونه الان وقتش نیست اما سر به سرم میذاره میدونم که واقعا بچه دوست داره خیلی خیلی زیاد از اونطرف هم بابابزرگ جونت همش میگن و من واقعا  نمیدونم تا یکی دوسال دیگه سر اینا رو چجوری بند کنم من ؟ یا اگه خدای نکرده مشکلی وجود داشته باشه ..... دیگه واویلاست ... اصلا دوست ندارم بهش فکر کنم   بگذریم چند شب پیش هوس کردم برای اولین بار کیک درست کنم . تا حالا فر گاز رو روشن نکرده بودم اما دیگه می خواستم افتتاحش کنم . واسه همین تو یه حرکت انقلابی(آخه مامانت تو اینجور کارا خیلی تنبله !...
16 مرداد 1391

سومین سالگرد عقد من و بابایی

سلام مامانی دیگه اومدنای من همش شده عجله ای !!!‌ ببخشید عزیز دلم سرم خیلی شلوغ شده . یه خبر :‌ دیروز سالروز عقد من و بابا بود . سه سال گذشت . سه سال گذشت از روزی که خطبه ی عقد بینمون جاری شد و زن و شوهر شدیم . یادش به خیر این روز رو عاشقانه به بابایی مهربونت تبریک میگم و امیدوارم هر روز از روز قبل بیشتر احساس خوشبختی کنیم . شب قبلش میخواستم برای بابا یه هدیه بخرم . میدونستم برای تو ماشینش هندزفری لازم داره اما خودم نمیتونستم برم بگیرم . شب که بابا اومد بهش گفتم بریم بگیریم و اونم فهمید واسه چی میخوام . حالا نمیدونم خودشم یادش بود یا نه . اما فکر کنم یادش نبود ! خب اونم سرش شلوغه دیگه ... در این مورد زیادم ازش ت...
30 تير 1391

روز بابایی

سلام گل نازم دیروز روز پدر و مرد بود . نمیدونستم باید چی بخرم و از طرفی فرصتش هم نبود که تنهایی برم . به خاطر همین با باباییت رفتم و یک جفت کفش براش خریدم. و برای بابای بابا یک جفت صندل برای بابای خودم هم یه" ادوکلن و یه جفت صندل "مشترکی با خاله خریدیم. روزشون مبارک باشه .   راستی امروزم با نجمه جون رفتیم پارک ملت .. و جات حسابی خالی بود. دوست دارم عشقم ...  
16 خرداد 1391

روز زن

سلام عزیز دل مامان دیروز روز مادر و زن بود دلم میخواست زودتر بیام و بنویسم ولی متاسفانه فرصت نشد آخه میدونی دیروز مامان جون و بابا جون هم از کربلا رسیدن ساعت ١٣:٣٠ دقیقه هواپیماشون به زمین نشست چشم شما هم روشن ! راستی مامانی،من روز جمعه یعنی پریروز از بابا یه هدیه ی قشنگ گرفتم . خیلی خوشحال شدم که به یادم بوده ....... نبودی ببینی امشب سر همون هدیه چه غوغایی به پا کردن این مهمونای مامان اینا !!! آخه هیچکدوم از آقایون مهمون واسه خانوماشون چیزی نگرفته بودن و خانوما همش به شوخی بهم میگفتن خوش به حالت "خوشبخت " !!!! خلاصه کلی خندیدیم .جااات خااالی اینم از کادوی قشنگ بابا : یه شال و یه روسری خیلی ناااز که بابایی تنهایی با سلی...
24 ارديبهشت 1391

روز عشق

سلام آسمونی من . حالت چطوره . حتما خوبی . مگه میشه تو آسمونا سیر کنی و خوب نباشی .. مثه همیشه دلتنگت بودم . اومدم با چند تا عکس قشنگ که ببینی و لذت ببری .... دیروز ( ٢٥ بهمن ٩٠ ) مصادف با ١٤ فوریه ٢٠١٢ روز ولنتاین یا همون  روز عشق  بود . ( ولنتاین اسم کشیشی بوده که با وجود اینکه ازدواج برای کشیش ها در کشورش ممنوع بوده اما اون پنهانی دخترها رو به عقد مردهای کشیش در می آورده و به خاطر همین مسئله جونشو از دست میده و به عنوان اسطوره ی عشق شناخته میشه و روز مرگش رو به نام روز عشق نامگذاری می کنن ) خلاصه اینکه دیشب هم بابایی حسابی منو غافلگیر کرد . من خونه مامان جون بودم که به یه بهانه ای منو کشوند خونه ی خودمون ...
26 بهمن 1390